تبليغاتX
سيما نگار -
خدايا چنان زمين گير دنيايمان نکن که وقت آمدن حجت توان برخواستن نداشته باشيم

با سلام محضر دوستان

از همه شما بزرگواران معذرت می خوام آخه پسوورد این وبلاگ رو فراموش کرده بودم که بالاخره پیدا شد

مرد ناشناس

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

زن بیچاره ، مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت .

 

 مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید.

 كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.

 كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید:

 

خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى ،

چطور شده كه بى كس مانده اى ؟

شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال .

 

مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد.

 

صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.

كیستى ؟

 

همان بنده خداى دیروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام

خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حكم كند!

 

 

در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :

دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر كردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم

بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .

 

زن رفت دنبال خمیر كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هركدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت :

 

فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهى كرده است

خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن .

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشید و چهره خویش را نزدیك آتش آورد و با خود مى گفت :

 

حرارت آتش را بچش ، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان

كوتاهى مى كند

 

در همین حال بود كه زنى از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :

واى به حالت ! این مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى ؟!

 این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است

 

زن بیچاره جلو آمد و گفت :

 اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .

 

نه ، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستان راستان

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 13:44  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سیدذبیح الله امامزاده
خبرنگار روزنامه فروغ آذربایجان

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مهر 1387
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
تیر 1381
نویسندگان
ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار
پریا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM