![]() |
![]() |
|
| خدايا چنان زمين گير دنيايمان نکن که وقت آمدن حجت توان برخواستن نداشته باشيم |
|
کانون حمایت از قانون و حقوق شهروندی تحت مدیریت خانم ش٬ع وابسته به سازمان دوست داشتنی داداش "سیا" با انتشارتصاویر زیر از مردم خواست این قانون شکنان را شناسایی و برای ادب شدن به مراکز فوق الذکر معرفی کنند. این خانم را شناسایی کنید. نام: نمی دانیم جرم : دفاع از جان یک شهروند٬ ممانعت از اقدام خداپسندانه ! اغتشاش گران٬ دخالت در کار بزرگتر ها٬ نگاه به موتور سیکلت زمین خورده!
نام : ا . ع جرم: داشتن ریش ! حمل پرچم ایران٬ دانشجوی امیر کبیر بودن٬ اهل تهاجم فرهنگی از جمله نماز و روزه و ..
نام : خانم ... جرم: به دست گرفتن عکس رئیس جمهورکشورش٬ مسلح به تسبیح٬ زیر پا گذاشتن قوانین حقوق بشری از جمله حفظ حجاب و غیره! نبستن مچ بند سبز
نام: م٬ اح م د ی ن ژ ا د جرم: نادیده گرفتن جایگاه ریاست جمهوری و محبت به کسانی که رای شان اهمیتی ندارد! دست زدن به صورت یک پیرمرد نامحرم٬ پذیرفتن نظرساختارهای قانونی کشور از جمله شورای نگهبان٬ کسب اعتماد بیش از ۲۴ میلیون رای دهنده. لازم به توضیح است سازمان یاد شده به کسانی که بتوانند اشخاص در تصاویر آمده را شناسایی و برای تادیب تحویل سازمان دهند به عنوان جایزه برای ده نفر سفر زیارتی برج ایفل ٬ دور اروپا در مدت نامعلوم دیدن کاخ سقید از فاصله ۳۰۰ متر و مقداری پول نقد اهدا خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:39 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
در درگیرى هاى میدان ونك قمه به دست هایى كه جلو مىآمدند، ۸۰ درصدشان مست بودند یا شیشه مصرف كرده بودند و هر كه را مقابلشان بود، مى زدند. باران سنگ و كوكتل مولوتف بر سر مردم مى بارید. یاد صحنه اى مىافتم كه خیلى ها در حال فرار بودند. جوانى وسط ایستاده بود و فریاد مى زد: كجا؟! برگردید اهل كوفه ! كجا هستند همت ها و باكرى ها... برگردید! با همین فریادهاى ایشان تعداد بسیارى حتى از مردم عادى، حتى كسى كه خودش به میرحسین موسوى راى داده بود، برگشتند و به مقابله با آشوبگران پرداختند و از زن و بچه مردم دفاع كردند. صحنه دفاع اینها از مردم، بهترین تصویرى بود كه من در این ۱۳ روز دیدم، بخصوص اینكه اكثر بچه هاى بسیج با دستان خالى به صحنه آمده بودند.
تعارف كه نداریم: شهر به هم ریخته بود. انگار كه آتش، به ناگاه بیفتد وسط مردم شهر. بیفتد وسط داشته ها و نداشته هایشان و بخواهد كه همه چیز را بسوزاند. انگار كه یك تلخى بى پایان - چیزى مثل خیانت هاى غفلت آلوده، شاید هم غفلت هاى خیانت زده - بنشیند درست وسط طعم شیرین یك حضور ناب. انگار كه كسى، جشن حضور حداكثرى مردم را عزا بخواهد. انگار كه نه، اصلش خواستند بردلمان داغ بگذارند، خوشىمان را بگیرند، خنده هایمان را بغض خواستند، شادىمان را اندوه. مردانى از جنس آسمان اما مقابلشان ایستادند و ما باز در جغرافیاى ملكوتى جمهورى اسلامى سرمان را بالا گرفتیم و نفسى تازه كردیم. این میانه، جوانان بسیجى، سهم زیادى داشتند اما یا به مصلحت نادیده گرفته شدند یا به بغض و كینه، خشونت طلب نامیده شدند. كسى هم این میان، گرد خستگى از لحظه هایشان نزدایید. به پاسداشت فداكارى جوانان بسیجى، با سه نفرشان گپ و گفت مفصلى ترتیب دادیم كه آنچه قابل چاپ بود، تقدیم میشود.
ما در كشور، نیروى نظامى داریم، حتى نیروهایى كه به طور ویژه براى مقابله با آشوب هاى اینچنینى تربیت شده اند، با چنین احوالى، چرا بسیج وارد صحنه شد ؟!
میثم: بحث كنترل نظامى و امنیتى شهر، یك بحثى است، بحث فرهنگى، بحث دیگر. بحث بسیج، بیشتر فرهنگى است. نظامى ها، با تشكیلات ظاهرى كه دارند، شاید كمى ایجاد رعب كنند، ولى تیپ ساده بسیجى ها، نوعى اعتماد ایجاد مىكند. بسیج نیروى نظامى نیست؛ یك نیروى مردمى است و فقط براى دفاع از نظام و دفاع از عقیده اش پا به این عرصه مى گذارد. (بعدتر، در طول مصاحبه كه پیش مى رویم، این وجهه فرهنگى، بیشتر رخ مى نماید).
هادى: حضور بسیج، به علت نیازسایر نیروها به توانایى هاى نیروهاى بسیجى بود. به عبارتى مى توان گفت كه نوعى ضعف یا نقص در نیروهاى مقابله كننده باعث شد كه بسیج قدم به میدان بگذارد. آشوبگران هم از بسیج، بیشتر مى ترسیدند، به محض ورود موتورسوارهاى بسیجى در صحنه، اغتشاشگران متفرق مى شدند.
امیر: شاید فرصت خوبى باشد كه همه به این سؤال فكر كنند كه چرا یك بسیجى كه وقت امتحان حوزه یا دانشگاهش هست یا قرار است كنكور بدهد یا كسى كه متاهل است، باید همه چیز، درس و زندگى و حوزه و دانشگاه را رها كند و شب هاى متعدد را دور از خانه و خانواده باشد؟! كه فقط بیاید به قول برخى آقایان، كتك بزند؟! این چه حرفى است آخر!
بسیج، هدف والایى دارد؛ در چنین مواردى، بسیج حضور دارد تا رهبرش، حتى لحظه اى احساس تنهایى نكند. كوچك ترین موردى كه احساس شود رهبرى دل چركین شده، بسیج احساس وظیفه مى كند. شاید ما باید بپرسیم كه چرا باید كار به جایى برسد كه بسیج وارد شود!
حالا درگیرى و آشوب هست و بسیج هم براى مقابله وارد شده، بسیجى ها در این صحنه ها، مشخصاً چه كارى انجام مى دادند؟
امیر: وقتى تجمعى غیرقانونى برگزار مى شود، خطوط مترو و اتوبوس آن منطقه تعطیل مى شود. این قضیه باعث ماندن مردم عادى در خیابان ها مى شود و اینها، ناخودآگاه و ناخواسته در وسط این تجمع غیرقانونى قرار مى گیرند. بسیج بین مردم و آشوبگران قرار مى گرفت تا مردم صدمه نبینند و ضربات به آنها نخورد. خیلى وقت ها كپسول و سایر تجهیزات را از آتش نشانى تحویل مى گرفتیم و خودمان آتش را مهار مى كردیم.
كار فرهنگى هم انجام مى دادیم؛ با معترضین گفت وگو مى كردیم كه مشكل دقیقاً چیست، چرا كار به اینجا رسیده است كه اینگونه بیرون بیایند؟ اینها بیشترش، ضعف كار فرهنگى است. یعنى صرفاً با یك اختلاف عقیده، كار به اینجا نمى رسد. مردم را نسبت به هم بدبین كرده اند. با دروغ ها و شایعات، دلخورى پیش آوردند.
میثم: یك شب در یكى از درگیرى ها، آشوبگران از میدان ونك كه به سمت پایین مى آمدند، با قمه و چاقو و حتى سلاح گرم. همه - فرقى نمى كرد نیروى نظامى یا مردم عادى - را مى زدند. موتورسوارهاى بسیجى كه ترك هایشان براى مقابله با این جمعیت از موتور پیاده شده بودند، مردم عادى، زن ها و بچه ها را سوار موتور كرده، چند ایستگاه پایین تر پیاده مى كردند. صرف اینكه اینها را از صحنه درگیرى كه هر پیشامدى امكان وقوع داشت، بیرون ببرند. در یكى از همین درگیرى ها، بچه هاى بسیج بعد از تعقیب تعدادى از خط دهنده هاى اصلى آشوب هاى خیابانى، در كوچه پس كوچه هاى اطراف میدان ونك، موفق به دستگیرى تعداد زیادى از آنها شده و تحویل نیروهاى ناجا مى دهند. بعد از اتمام عملیات، مردم از خانه ها بیرون آمده، آب و شربت براى بچه هاى بسیج آوردند، از آنها تشكر كردند و حتى یكى از بچه هاى بسیج را كه پیشاپیش همه، حركت مى كرده، براى تشكر، روى دوش گذاشته و دورادور میدان ونك چرخاندند.
امیر: خیلى وقت ها، بسیجى ها حائل بین اغتشاشگران و مردم عادى مى شدند، با دستان خالى، كتك مى خوردند تا فضایى ایجاد شود كه مردم عادى بتوانند فرار كنند. زمان هاى زیادى هم بود كه ما فقط با مردم عادى صحبت مى كردیم...
میثم: یك شب، در آرامى فضا، رفتیم مسجد نماز بخوانیم. خانوادهاى هم از همین معترضین آمده بودند؛ آقا هادى شاید نزدیك به یك ساعت ونیم با اینها صحبت كرد و صحبت هاى آنها را هم شنید تا سرانجام قانعشان كرد و آنها قبول كردند كه تحت تاثیر شایعات قرار گرفتند. خانواده اى هم از معترضین بودند، وقتى برخورد بسیجى ها را دیدند، جلو آمدند و فقط به ما گفتند: خیلى مردید!
برخورد خانواده ها چگونه بود با بیرون بودن شما و حضور در چنین صحنه هایى كه بالاخره خطراتى را در پى دارد؟
میثم: آقا هادى، دو ماه دیگر پدر مى شوند. ما خیلى حواسمان به ایشان بود كه حتماً كلاه داشته باشند تا حداقل آقازاده شان را ببینند، بعد شهید شوند! (همه مى خندیم اما نمى شود رد یك نگرانى را كه انگار از همان شب ها هنوز هم مانده در خنده هایشان ندید).
هادى: همسرم حتى یك بار هم به من نگفت چرا مى روى؟ گلایه اش از سایرین بود كه چرا ضعیف عمل مىكنند. ضمن اینكه بچهاى كه با سختى به دنیا مى آید و بزرگ مى شود، مزه دارد! این ناراحتى هاى مقدس، در بچه تاثیر مثبت مىگذارد.
امیر: همسر من هم هیچ وقت نگفتند نرو یا اوقات تلخى موقع برگشت وجود نداشت. فقط توصیه بابت مراقب بودن بود. وقتى من در روزنامه مى خوانم كه آقایى و همسرش را از موتور پیاده كرده، هر دو را به شدت كتك زده و حتى خانم را كشف حجاب كردند، وظیفه دارم كه براى دفاع از هموطنانم بیایم بیرون. ۴ روز بعد، زن و بچه خود من مى خواهند در همین خیابان ها، رفت و آمد كنند؛ باید آنقدر از امنیت شهر مطمئن باشیم كه خیالمان راحت باشد. شهداى ما اگر قرار بود این فكرها را كنند، ما باید الان به صدام مى گفتیم دایى! شهدایى هم كه رفتند، خانواده هایشان اذیت شدند. خانواده جانبازان، بیشتر؛ جانبازان شیمیایى، اعصاب و روان، قطع نخاعى و...
میثم: تا وقتى به خانه برسم، همسرم و سایر اعضاى خانواده بیدار بودند. خانواده ها كم نمى گذاشتند. شهدا و رزمندگان براى نگهدارى مملكت، از اینجا مى رفتند مناطق جنگى، هرچند ماه، یك بار برمى گشتند خانه. ولى وضعیت الان ما چه جورى است؟! اصلاً كار خاصى نمى كنیم! (قصه، اصلاً قصه تواضع و شكسته نفسى نیست ها؛ این عین اعتقاد یك جوان طلبه بسیجى است.) یك شب، ۳ بامداد رسیدم خانه. همه بیدار بودند. مادرم با اشاره به پدرم گفت، اینقدر این مرد را اذیت نكن؛ كلى دلشوره دارد. گفتم من اذیت نمى كنم تقصیر آنهایى است كه بیرون اند. بعد گفتم: شما تا حالا مسجد رفتى؟ گفت: بله، گفتم: عكس شهدا را دیدید؟ آنها هم پدر و مادر داشتند، خانواده داشتند. تازه، دو شب در تهران گشت زدن را كه نمى شود با منطقه جنگى مقایسه كرد! مادرم دیگر هیچى نگفت.
نگاه یك بسیجى به كسانى كه مقابلش ایستاده اند و حتى ممكن است به سویش سنگ پرتاب كنند یا به گونه اى دیگر درصدد صدمه زدن به او بربیایند، چگونه است؟
میثم: من، هر بار كه رفتم، نگاهم این بود كه یك عده اى دارند از تعدادى از مردم سوءاستفاده مى كنند و واقعاً اینها را فریب داده اند. هیچوقت احساس نكردم كه حتى یك نفر از اینها كه مقابل من ایستاده دشمن من است. اكثر اینها عمیقاً معتقد بودند كه سرشان كلاه رفته و در انتخابات تقلب شده است. من چون مطمئن بودم این اتفاق نیفتاده و از سویى اینها مغرض نیستند، بلكه مورد فریب واقع شدند، همیشه دلم مى سوخت كه چطور مردم را فریب دادند. دلم مى خواست بروند مطالعه كنند و حقیقت را دریابند. نگاه من، همیشه این بود كه برخى از سیاسیون ما، چقدر بى انصاف هستند كه اینقدر راحت، مردم را ابزار منافع خودشان قرار مى دهند.
هادى: روى ذهن برخى از این افراد، به گونه اى كار شده بود كه یكبار من به یكى از این خانم ها كه اتفاقاً محجبه هم بود، بعد از نیم ساعت بحث بى حاصل، گفتم شما حاضر هستید قسم جلاله بخورید كه در این انتخابات تقلب شده است. گفت: بله، و به لفظ جلاله قسم خورد!! قسم جلاله براى وقتى است كه شما با چشم خودت دیده باشى، ولى اینكه فلانى اینجورى گفت، بهمانى آن جورى گفت كه نمى شود قسم خورد! ولى آنقدر روى اذهان اینها كار مى شود كه چنین فردى، حاضر است براى چنین موضوعى قسم بخورد.
امیر: به نظر من، اینها چند دسته بودند؛ یك دسته مردم عادى كه اصلاً قصد حضور در تجمعات را نداشتند و به دلیل پیدا نكردن ماشین و بعضاً تعطیلى اتوبوس ها در خیابان مانده و بین جمعیت گیر افتاده بودند. دسته دوم، آدم هاى ساده اى كه به هواى رفیق یا آشنایى به خیابان ها آمده بودند. دسته سوم اراذل و اوباشى كه براى تفریح و لذت خودشان آمده بودند؛ یكى از اینها مى گفت من طرفدار موسوى نیستم؛ طرفدار طرفداراى موسوى ام! یك دسته، كسانى كه براى سرقت آمده بودند، یك دسته، آدم هایى كه با برنامه ریزى دقیق و سازمان یافته براى اغتشاش آمده بودند و منافقین و معاندین نظام كه با سلاح گرم براى ضربه زدن به نظام آمده بودند.
از ظاهر خیلى ها مشخص بود كه اینها به اصطلاح اینكاره نیستند و تحت تاثیر قرار گرفته اند. من یك نمونه براى شما تعریف مى كنم؛ در میدان هفت تیر، نامه اى آورده بودند، نامه محرمانه وزیر كشور، خطاب به مقام معظم رهبرى كه به قول خودشان، نتیجه درست انتخابات در آن آمده بود و مهندس موسوى فرد اول انتخابات بود. نامه «از طرف» امضا شده بود كه این اصلاً امكان ندارد كه وزیر كشور خودش را اینقدر بالا ببیند كه براى رهبرى، اینگونه نامه را امضا كند. بعد اینكه نامه بدون شماره بود! آقایى این را دستش گرفته بود و مى گفت: ببینید! این اسناد مملكتى شماست! من به این بنده خدا گفتم شما چقدر سواد دارى؟ چند سالت است؟ آخر این نامه كه بدیهى است جعل شده! اصلاً اسناد مملكتى ما، دست شما چه مى كند؟! اینها آدم هاى ساده اى بودند كه فریب خورده بودند.
میثم: در تجمعاتى كه حامیان آقاى احمدى نژاد ترتیب مى دادند، ستادهاى دیگر به حامیانشان مى گفتند شما بیرون نروید كه جمعیت آنها زیاد به نظر نرسد. از یك منظر شاید این قضیه خوب بود، ولى از منظر دیگر، مشكل این بود كه اینها بیرون نیامدند و در نتیجه، اصلاً طرفداران كاندیداى دیگر را ندیده اند!
آقاى موسوى در یكى از بیانیه هایشان(۳۰/۳/۸۸) بسیج و سپاه را برادران ملت ایران دانستند و به طرفدارانشان گفتند كسانى كه مقابل شما ایستاده اند، بسیج و سپاه نیستند؛ چه احساسى دارید كه از یك سو اینگونه گفته مى شود و از سویى خشونت ها و كشته هاى بعضاً خیالى این ماجرا را به پاى شما مى گذارند؟ مثلا تبلیغ مى شود كه ندا آقاسلطان را شماها كشته اید؟!
هادى: ندا كه قضیه اش مشخص است، از نیم ساعت، ۴۵ دقیقه قبل از حادثه، از ندا فیلم دارند و البته از پشت هم تیر خورده است. شاهدان حادثه مى گویند هیچ گونه نیروى نظامى آنجا نبوده است، اصلاً اگر بوده، چرا از آنها فیلم نگرفتند؟! خب از آن بسیجى هایى هم كه مى گویند شلیك كرده اند، فیلم مى گرفتند.
میثم: من نمى دانم طرفداران آقاى موسوى چقدر به ایشان اعتقاد دارند، ولى ایشان با حرف هایشان دارند مردم را بازى مى دهند. بسیج این حرف ها را نمى خواهد! ما نمى خواهیم با آقاى موسوى نسبت داشته باشیم! اصلاً نیازى نیست كه ایشان طرفدار بسیج باشد! براى ما، آقا هست و دلسوزى و حمایت ولى فقیه براى ما كفایت مى كند. ما نیازى به دلسوزى كسى نداریم! ولى حرف من به ایشان این است كه آقاى موسوى، نیروى انتظامى ارگان نظامى است و اصلاً تامین امنیت شهر با این نیرو است؛ شما اگر واقعاً براى نیروى انتظامى ارزش قائل هستید، چرا جواب نامه آقاى احمدى مقدم را ندادید؟! مگر آقاى احمدى مقدم نگفت ۴۰۰ نفر از بچه هاى ناجا مجروح شدند؛ چرا یك عذرخواهى از آقاى احمدى مقدم نكردید یا حتى نگفتید كه مجروح كنندگان ناجا طرفداران من نبودند؟! حتى كلامى به حامیانتان نگفتید كه مراعات نیروى انتظامى را بكنند یا حداقل توصیه كنید كه كسانى كه با ما هستند، حرف نیروى انتظامى را گوش كنند. نیروى انتظامى برادر شماست؟! برادرى كه هر جا لازم شد كتكش بزنید؟! هادى: آقاى موسوى همین كه بیانیه ندهند و براى منافع خودشان مردم را در خیابان نریزند و به جان هم نیندازند، كافى است؛ نمى خواهد از بسیج تعریف كنند!
این روزها، وقت امتحانات پایان ترم بود؛ چه كردید با امتحانات؟
میثم: ندادم! هر روز ظهر تا نیمه هاى شب و نزدیك صبح فردا در خیابان بودیم، زمانى براى درس خواندن نداشتم. البته من یك گله هم بكنم از مسؤولان حوزه و دانشگاه كه على رغم اطلاع از اینكه طلبه ها و دانشجوها در فعالیت هاى سیاسى یا شعب اخذ راى فعال هستند، فرداى انتخابات امتحان پایان ترم مى گذارند! جالب تر این است كه وسط روزهاى شلوغ تهران، سپاه براى نیروهاى خودش كه اغلب آماده باش بودند، امتحان گذاشته بود!
مجروحین بسیجى الان كجا هستند؟ چه كسى به وضع آنها رسیدگى مى كند یا اصلاً صریح تر، دوست دارم در مورد شهداى بسیج صحبت كنیم... ( سه نفرى كه مقابل من نشسته اند ناگاه سرهایشان پایین مى رود، دیگر نه از عصبانیتِ اندكِ دقایقى پیش خبرى هست، نه از خنده ها و شوخى هاى قبل ترشان، من انگار با چشم هاى خودم، فروریختن كوه را مى بینم. شاید هم حسى مثل حسرت، مى ریزد در رگ ثانیه هایشان...
صدایى آرام و مبهم كه متوجه نمى شوم متعلق به كدامشان است، مى گوید: «من خبرى ندارم!»یادم مى آید كه : «... آن را كه خبر شد، خبرى باز نیامد.» ثانیه هایى مى گذرد تا برگردیم به جایى كه بشود حرف زد:
امیر: شهدا به آن چیزى كه مى خواستند، رسیدند، گرچه خانواده هایشان اذیت شدند. اینها انتخاب شده بودند تا در جریان چنین حوادثى به آنچه مى خواستند، برسند... تا جایى كه من اطلاع دارم اینكه سپاه یا هر ارگان دیگرى بخواهد پیگیرى كند كه این بچه هاى بسیج چه برسرشان آمده، این طور كسى دقیق نشده... تنها كسى كه حرف از شهداى بسیج زد، سردار فضلى بودكه واقعاً اسطوره سپاه است. ایشان هم البته فقط تعداد شهدا را اعلام كردند! من خودم جوانى بسیجى را دیدم كه با قمه دستش جدا شده و فقط پوستى متصل بود! آنجا، در میدان ونك، من یاد عبدالله بن حسن افتادم... میثم: آنها براى كسانى كه به پایگاه نظامى حمله كرده بودند، چنین برخوردى مى كنند... حمله به پایگاه نظامى، هر كسى كه باشد و در هر كجاى دنیا، واكنش یكسانى دارد؛ فرد، با تیر زده مى شود و اجازه نمى دهندكه به منطقه نظامى وارد شود؛ اینها كه نگهبان هاى پایگاه را شهید كرده و با حمله به پایگاه، حتى دیوار آن را خراب كرده بودند! آنها مى آیند براى چنین كشته هایى مراسم مى گیرند، آن وقت این طرف یك یا دو روزنامه فقط یك گوشه صفحه شان زدند كه ما این همه شهید داده ایم، دیگر نه صحبتى و نه حرفى! امیر: چرا نباید براى این شهدا تشییع باشكوه گرفته شود؟! باید اینها همه در مراسمى مشترك تشییع مى شدند. از ۷ نفرى كه در جریان حمله به پایگاه نظامى كشته شدند، بیشترشان بسیجى بودند تا حمله كنندگان! بچه هاى بسیج كلى مصدوم و مجروح دادند، ولى كسى به آنها نرسید. خیلى هایشان همان جا با چفیه اى یا چیز دیگرى كه دم دستشان بود، زخمى را كه نیاز به بخیه و پانسمان داشت، مى بستند و باز در صحنه حضور داشتند!
با دیدن فرزندان برخى از مسؤولان در چنین تجمعاتى، چه احساسى به شما دست مى داد؟
هادى: اینها خط خودشان را مشخص كردند. بعضى از اینها، اصل و چشم فتنه هستند كه متاسفانه به خاطر مصلحت نظام، برخورد لازم با اینها صورت نمى گیرد. میثم: این «دیدن بعضى ها» چندان احساس خاصى ندارد، «ندیدن بعضى ها»ى دیگر، احساس خاصى دارد! از خیلى آقایانى كه ادعاى نظام و ولایت را دارند، براى دفاع از نظام، توقع این است كه پسرانشان در صحنه حاضر باشند. چرا این آقازاده ها، هیچ كدام براى دفاع از نظام در صحنه نیستند؟! ندیدن اینها، دردناك تر از دیدن سایرین است. چرا مخالفان این جسارت را دارند كه بیایند بیرون و علناً حرف هایشان را بزنند ولى حامیان نظام و ولایت بیرون نمى آیند! این خیلى ضعف است؛ آقایانى كه خیلى ادعاى حامى نظام بودن دارند، آیا فردا كه سرشان را زمین بگذارند، كسى را تربیت كرده اند كه حاضر باشد براى دفاع از نظام، جان خودش را بدهد؟! اگر قرار باشد از آن شب ها یك قاب عكس تعریف كنید، در آن قاب چه تصویرى را مى گذارید؟
امیر: در درگیرى هاى میدان ونك كه خیلى ها اهل كوفه شدند و رفتند و خیلى ها هم ایستادند و خودشان را سپر قرار دادند تا مردم عادى بتوانند فرار كنند. قمه به دست هایى كه جلو مى آمدند، ۸۰ درصدشان مست بودند یا شیشه مصرف كرده بودند و هر كه را مقابلشان بود، مى زدند. باران سنگ و كوكتل مولوتف بر سر مردم مى بارید. یاد صحنه اى مىافتم كه خیلى ها در حال فرار بودند. جوانى وسط ایستاده بود و فریاد مى زد: كجا؟! برگردید اهل كوفه ! كجا هستند همت ها و باكرى ها... برگردید! با همین فریادهاى ایشان تعداد بسیارى حتى از مردم عادى، حتى كسى كه خودش به میرحسین موسوى راى داده بود، برگشتند و به مقابله با آشوبگران پرداختند و از زن و بچه مردم دفاع كردند. صحنه دفاع اینها از مردم، بهترین تصویرى بود كه من در این ۱۳ روز دیدم، بخصوص اینكه اكثر بچه هاى بسیج با دستان خالى به صحنه آمده بودند. میثم: من دو تا تصویر در ذهن دارم: میدان آزادى شلوغ بود، در چمن ها و دور میدان ایستاده بودند. به گمان خودشان جمعیت زیادى بودند؛ من و هادى ۱۰ متر آمدیم بالاتر و لبه چمن ها ایستادیم؛ به راحتى همه میدان را در یك دایره كوچك مى دیدیم. از آنجا فقط لازم بود شما كمى سرت را بچرخانى و این طرف دیگر را نگاه كنى تا كل شهر تهران را ببینى كه آن جمعیت در برابرش هیچ به حساب مى آمد. فقط كافى بود آنها چند متر بیایند بالاتر و ببینند كه در این وسعت بزرگ. اصلاً به حساب نمى آیند؛ همه قدرت آنها در میدان آزادى جمع شده بود كه در برابر وسعت شهر تهران خیلى كوچك بود.
یك صحنه دیگر كه دلم را خیلى به كارى كه مى كردیم قرص كرد و به من اطمینان داد، جملات آخر خطبه هاى حضرت آقا خطاب به امام زمان- عجل الله فرجه الشریف- بود. درست است كه داشتند با امام زمان صحبت مى كردند، ولى در واقع یك مهر تاییدى بود هم از جانب ایشان و هم از جانب امام زمان- چون ایشان، نایب امام زمان هستند- براى كارهایى كه ما تاكنون كرده ایم. ما به این نتیجه رسیدیم كه كارمان خیلى درست بوده است.
حسن ختام زیبایى مى یابد مصاحبه مان حتى اگر با یادآورى آن جملات پایانى خطبه هاى پرشكوه ترین نماز جمعه بعد از انقلاب، دلت هواى یك فصل باران ناب كند در جوار مزار پیر جماران و دلت بخواهد سجده شكر كنى براى داشتن رهبرى كه خوب حال تو را مى فهمد و هواى همه نگرانى ها و جوانى ها و دلشوره هایت را دارد...
فیلم 1: حمله به پلیس - کتک زدن بسیجی - شیر زن فداکار - آتش زدن موتور ماشین اتوبوس - به آتش کشیدن مسجد لولاگر - بمب گذاری در حرم امام (ره) - تخریب عابر بانک ها
فیلم 2: اعترافات یکی از عناصر انتشار دروغهای اینترنتی فیلم 3: اعترافات-1 فیلم 4: حمایت مستقیم سران کشورهای غربی از آشوبگران فیلم 5: فیلمی از یک شیرزن فداکار در برابر حملات اوباش به یک بسیجی (تصاویر زیر مربوط است به حامیان کاملا آرام جناب مهندس موسوی در حال سنگ پراکنی و ورود غیرقانونی به محوطه بسیج، لطفا از عبارت اراذل و اوباش درباره آنها استفاده نکنید!)
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:36 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
با سلام محضر بزرگواران
از اينكه چند ماهي دوباره غيبت نموديم كمال پوزش و عذرخواهي را دارم اميدوارم با عنايات حق بتوانم دوباره در محضر ژورناليستها و اصحاب قلم و رسانه باشم با تشكر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:51 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
متلاشي شدن بزرگترين پارتي شيطان پرستي در کرج
پس از آگاهي مأموران با مراجعه به محل، حدود هشتاد نفر زن و مرد كه بيش از دوسوم آنها دختران جوان و زنان بودند، دستگير شدهاند. همچنين در کشفيات به دست آمده و تحقيقات صورت گرفته، مشخص شد که برگزارکنندگان اين پارتي از وابستگان و مبلغان اصلي شيطان پرستي در تهران بودند.
تشديد فعاليتهاي موسوم به «شيطان پرستي» در کشور و به ويژه در ميان جوانان مرفه جامعه، به معضلي اساسي و تهديدي براي امنيت اخلاقي جامعه و جوانان تبديل شده است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، در يكي از باغهاي اطراف كرج، پارتي مختلطي برگزار شده كه پس از آگاهي مأموران با مراجعه به محل، حدود هشتاد نفر زن و مرد كه بيش از دوسوم آنها دختران جوان و زنان بودند، دستگير شدهاند. در اين پارتي كه يكي از بزرگترين پارتيهاي مختلط به شمار ميآمده، بيشتر حاضران با مصرف شديد مشروبات الكلي و مواد مخدر، حالت غير عادي داشته و حتي چند نفر از آنها به صورت كاملاً عريان در حال رقص در بين حضار بودند. گفتني است، مقادير بسياري انواع مشروبات الكلي، مواد مخدر، سي دي مستهجن و لوازم فيلمبرداري به همراه نشانههايي كه متعلق به گروههاي شيطان پرستان است، در اين پارتي به دست آمد. همچنين در کشفيات به دست آمده و تحقيقات صورت گرفته، مشخص شد که برگزارکنندگان اين پارتي از وابستگان و مبلغان اصلي شيطان پرستي در تهران بودهاند. اين در حالي است که پيش از اين نيز يکي از بزرگترين پارتيهاي متعلق به گروههاي شيطان پرستي در اطراف کرج، شناسايي و عوامل آن به دست مأموران انتظامي دستگير شدند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:29 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
جناب آقای رئیس جمهور!
اینجا مراغه صدای مارا از شهری که تا چند روز دیگر سفر خواهید کرد می شنوید!
سه شنبه بيستم تير ماه 1385 خاطره اي ماندگار در اذهان شهر وندان مراغه اي نقش بسته است. چرا كه در اين روز ، رييس جمهور محبوب و مقتدر ،با حضور خود در این شهر بياناتي را ايراد فرمودند كه بسيار قابل توجه و برخوردار از برداشت حقيقي وواقعي ايشان از مراغه بود . هنگامي كه ايشان با شعار (( احمدي نژادساغ اولسون _ مراغه استان اولسون )) روبرو شدند ، قرمودند (( ظاهرا مراغه ايها از عملكرد مسئولانشان راضي نيستند . چون اگر راضي بودند مراغه به سرعت و بيش از گذشته پيشرفت ميكرد .))ايشان بلوغ سياسي خود رابا بيان اين جمله به اعلي درجه به منصه ي نمايش گذاشت . و به مخاطبان خود اين مفهوم را رساند كه خود بواسطه ي حضور چندين ساله در مديريت استان محل خدمت خود ،در صف خدمت به مردم ، با مشكلات مردم آگاهي دارند. حال بعد از گذشت سال از سفر ايشان به شهر تاريخي مراغه ، می خواهم بگویم جناب آقای دکتر بعد از ۳ سال مسئولین و مدیران شما چه کرده اند؟ به این سئوال مردم جواب دهید که اگر سه سال قبل از مسئولین خود راضی نبودند آیا امروز راضی هستند؟ این را در حضور شما در بین مردم فهیم این شهر خواهیم فهمید. مردم بزرگوار ايران اسلامي خود به خوبي واقفند كه مهمترين شاخصه در هر فردي ، نحوه ي انديشه و تفكر او ميتواند باشد .وقتي رييس جمهور با تمام اقتدار در خصوص رشد و توسعه ي گردشگري در مراغه دستور اكيد صادر ميكنند ، نشان از نگاه مثبت ايشان به مسايل پيرامون منطقه ، ميباشد . و زير بناي توسعه ي مناطق مختلف كشور را بر اساس پتانسيلهاي موجود به خوبي ارزيابي كرده اند. آقای رئیس جمهور امروز بعد از سه سال تنها ۳۰ درصد از مصوبه شما در مراغه به مرحله اجرا در آمده است مسئولین استانی با چه رویی همراه شما در بین مردم این شهر حضور خواهند یافت خدامی داند؟ لابد بعضي از آقايان انتظار داشتند كه اگر مثلا ايشان قول احداث دو مجموعه ي ورزشي براي پسران و دختران مراغه اي ميدهند ، عمله بنا، بيل و كلنگش را هم بايد از نهاد رياست جمهوري بفرستند . پس شان وجود مديريت منطقه اي چيست ؟ الله اعلم. آيا وقت آن نرسيده است كه از اهم اقدامات انجام شده در خصوص سفر رييس جمهور محترم به مراغه و مراتب پيگيريهاي به عمل آمده ، مردم شريف و قدردان مراغه مطلع شوند ؟ و بدانند كه اينده مراغه ا با همت چه كساني رقم ميخورد ؟ و به همت چه كساني به پسرفت خود ادامه ميدهد ؟ كوتاه سخن اينكه در انديشه والاي رييس جمهور در خدمت رساني به مردم ، شك و ترديدي وجود ندارد . اما مديران چقدر براي پيشبرد اهداف ايشان تلاش نموده و موجبات رضايتمندي شهر وندان را فراهم كرده اند ؟ و اين موضوعي است افكار عمومي بايد خود به قضاوت بنشيند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 13:56 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
با سلام محضر دوستان از همه شما بزرگواران معذرت می خوام آخه پسوورد این وبلاگ رو فراموش کرده بودم که بالاخره پیدا شد مرد ناشناس --------------------
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زن بیچاره ، مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت .
مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید. كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید:
خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى ، چطور شده كه بى كس مانده اى ؟ شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال .
مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد.
صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد. كیستى ؟
همان بنده خداى دیروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حكم كند!
در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت : دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر كردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمیر كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هركدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت :
فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهى كرده است خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن . مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشید و چهره خویش را نزدیك آتش آورد و با خود مى گفت :
حرارت آتش را بچش ، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان كوتاهى مى كند
در همین حال بود كه زنى از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت : واى به حالت ! این مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى ؟! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است
زن بیچاره جلو آمد و گفت : اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .
نه ، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم
-----------------------------------------
موفق ودرپناه حق باشید
منبع: داستان راستان اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 13:44 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمیتوانی روی شانهی من آشیانه بسازی.» پرنده گفت: «من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرندهها و آدمها را اشتباه میگیرم.» انسان خندید و به نظرش این خندهدارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید. پرنده گفـت: «نمیدانی، تو آسمان چهقدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: «غیراز تو، پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش میشود.» پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت میآید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟» انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 8:5 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
نامه پراحساس یک مادر خطاب به گلشیفته فراهانی
سلام گلشیفته جان؛ این روزها نام تو را از خیلیها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و ... گلشیفته جان، وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته، نقش پنهانی است از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نور و گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی، در خانه نور می پراكند. یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملاقلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانیها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد. اما حالا تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلمهایهالیوود شوی. گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه، اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كههالیوود كجاست؟ می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیسهای سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیایهالیوودیها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلابهایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایههای خانوادهها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفتها چشمت را كور نكند. دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان، دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برقهالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت، طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربینهای عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملاقلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟ فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصتهای درخشانهالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملاقلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش. هانیه میرزاییان به نقل از روزنامه سیاست روز |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مهر1387ساعت 8:12 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
روز قبل: در پناه خدا، آن روز دوبار اين کلمه را تکرار کرد رفتن مادر به سفري يک روزه که به اندازه ي تمام عمر دخترک طول کشيد، آن روز: دخترک عضو گروه نمايش مدرسه بود، روز پنجشنبه دوازده بهمن اجراي برنامه بود، چقدر بچه ها منتظر اين روز بودند،
گروه شان جزو بهترين ها بود و او از نقش هاي اول اين گروه، ساعت دوازده نمازخانه ي مدرسه: دخترک به کنجي پناه مي برد ُدل گرفته به نظر ميامد، از شلوغي بچه هاي گروه نمايش به آن گوشه گريخته بود تا مجالي آرام شود، دلش بي تاب بود، مدتها بود دلش بي تاب بود، آن روزها دل کوچکش را نميخواست به راه هاي بد ببرد، با خودش فکر ميکرد از ناراحتي براي مادربزرگ بيمارش بوده است که 17 روز پيش از دنيا رفته بود، ميگفتند مرگ براي او عروسي بوده است، 17 سال کامل فلج بود، با اينکه صدايي از مادربزرگ نشنيده بود ولي هميشه به خاطر عشق مادرش به مادربزرگ او هم مادربزرگ را دوست داشت، اين 17 روز دلتنگ دلتنگي هاي مادرش بود که مادر خود را از دست داده بود، مادر بزرگ مرده بود. اولين باري بود که طعم مرگ عزيزي در خانواده اش را لمس ميکرد. آن روز هم مي پنداشت که دلتنگ مرگ مادر بزرگ است هنوز،
وقت رفتن به خانه از مدرسه: بچه ها اصرار داشتند که در مدرسه بماند تا بيشتر تمرين کنند، ولي او بي صبرانه منتظر رسيدن به خانه بود، قرار بود مادر از سفر يک روزه اش برگردد، بهانه آورد که مادر در خانه منتظرش است و نگرانش ميشود. بچه ها به يکديگر مي سپردند که فردا نکند کسي غايب شود، همه بايد بيايند، دخترک با خنده اي شيطنت آميز به آنها ندا ميداد که او فردا نخواهد آمد، شايد ميخواست با بچه ها شوخي کند ولي هيچ کس باور نمي کرد که راست ميگويد ، شايد حتي خودش هم باور نميکرد که از آن روز تا فردا چه ها که نبايد بگذراند. رسيدن به خانه: ميثم (پسردائي دخترک که هم سن و سالش بود) سر کوچه منتظرش بود، هربار که مادر خانه نبود او ميامد سر کوچه تا به دخترک بگويد که بايد خانه ي آنها برود، خانه ي هردويشان در همان کوچه بود. رفتن به خانه ي دائي برايش لذت بخش بود، چند سالي بود که کدورت هايي پيش آمده بود و رفتن به خانه ي دائي کمرنگ شده بود، بعد از فوت مادر بزرگ مثل هميشه آدم بزرگ ها با هم آشتي کرده بودند و اين رفت و آمد ها دوباره پررنگ تر شده بود، مادر چقدر از اين بابت شادمان بود، زمان کوتاهي بود، خانه ي دائي: آن روز آنجا مثل هميشه خوب نبود، مادر ميثم جواب سلامش را نداد، او سخت بيمار و مضطرب به نظر ميرسيد، برادر ميثم هم با مادر همسفر بود و البته يکي از خواهران دخترک، زندائي اشک ميريخت و همه منتظر تماس تلفن بودند، دخترک نميدانست چرا؟ آن روزها تلفن همراه نبود، يا اگر بود فقط دست پدرها بود، نه ، پدر هم هنوز تلفن همراه نداشت. دخترک مثل هميشه آرام و خندان به مادر ميثم نگاه ميکرد تا شايد به او لبخندي بزند، ولي خبري از لبخند نبود. به دخترک گفتند که ماشين مادر در راه خراب شده است،دل دخترک لرزيد، تنها کاري که کرد وضو گرفت و به نماز ايستاد ، اينکار هميشگي اش بود که دلنگران ميشد، بارها شده بود نگران شده باشد ولي خدا همه چيز را به خير ميگرداند، نگراني نديده نبود ولي.... دو رکعت نماز براي سلامت مادرش، رکعت دوم نماز بود که نمازش شکسته شد، دخترک سر نماز نشست، صداهاي خوبي نمي آمد. مي گفتند مادر در اتاق عمل است. چرا؟ بيماري در خانه ي آنها جايي نداشت، هميشه مادر بود، هميشه کنارش بود، چه بسا جريان اتاق عمل هم دروغ بود به آنجا هم نياز نشده بود، برادر کوچکش که هفت سال بيشتر نداشت را آوردند ولي او درست نديدش، زود بردندش، کجا؟ مي گفتند چقدر در کوچه اقوام را زده است، او پسر مودبي بود، چرا اين کار را کرده بود؟ نميخواست بشنود چيزي، دائي را که کشان کشان به منزل آوردند ديگر همه چيز روشن شده بود برايش، نگذاشتند دائي او را ببيند ، فقط صداي ناله هايش را مي شنيد. در ذهن دختر نميگنجيد آن حقيقت، شايد هم مثل تا به حال نخواست باور کند معناي مرگ را، مرگ واژه ي قشنگي نبود براي رفتن مادر، دلنگراني هاي مادر ميثم تمام شده بود، پسرش سالم برگشته بود، فقط دستش آسيب ديده بود، او گريه ميکرد. شب، خانه: همه بودند ولي هيچ کس نبود، خانه سياه بود از آدمهاي گريان، پدر هنوز نيامده بود، ميگفتند پيش مادر است، آري، او با مادر دردو دل ها کرده بود آن روز ولي جايي که خيلي سرد بود، ميگفتند تن مادر سرد شده بود، پدر از راه رسيد، شيون بچه ها به آسمان کشيده بود و شايد بيشتر اطرافيان، بچه ها صبور بودند، بچه ها همه به استقبالش رفتند، پدر توان بالا آمدن از پله ها را هم نداشت، سرش به زير بود، به بچه ها نگاه نميکرد، کدامشان را بايد نوازش ميکرد، پدر در جواني و شادابي زبان زد بود، ولي آن روز کمرش راست نمي شد، گرد سفيدي بر سرش نشسته بود،چقدر آن روز دل دخترک براي پدر سوخت، شايد محبت عميق مادر را از دست داده بود، آخر مادر عاشقانه پدر را دوست ميداشت، رمضان بود، کسي افطار نکرد آن شب، چقدر بچه ها التماس کردند که جسم مادر را آن شب به خانه بياورند، مادر هميشه از آن جاي سرد ميترسيد، ولي کسي آخرين تقاضاي آن ها را قبول نکرد، مي گفتند نمي شود، دخترک نفهميد ولي گويا قرصي به دهانش گذاشتند که نماز عشا را نخوانده بيهوش شد، بين دو نماز بود، نماز آرامش مي کرد، سحر روز دهم: صداي پدر را ميشنيد که با نوازشي عاشقانه قاشق غذا را به دهانش نزديک ميکرد، ميگفت دخترم روزه خواهد گرفت، توانش را دارد. او مقاوم است. ميگفت ، دخترم ميتواند آن روز سخت را به خوبي پشت سر بگذارد، روز سختي در پيش داشتند، مادر را به خانه مي آوردند و دوباره بايد ميبردند، روز وداع بود، شايد همان حرفهاي پدر بود که هيچگاه نگذاشت دخترک دلتنگي اي بکند، هيچ گاه نگذاشت دخترک بپرسد چرا مادر رفت؟ دليلش برايش واضح بود، خواست خدا، کاش حالا هم همينطور همه چيز را مي پذيرفت، آن روز چه سياه گذشت، هفته ي بعد: معلمان مدرسه دخترک را در يک روز باراني که شنبه بود به مدرسه بردند، دخترک چادر سياهي به سر داشت، نگاه ناظم مدرسه خوشايند نبود، بوي ترحم ميداد، دخترک خودش را عقب کشيد،ميدانست در اين مواقع چه طور با او رفتار خواهد شد، او به آنها حق ميداد که اينگونه رفتار کنند، ولي نگاهشان را بي خيال ميشد و در افکار خودش سير ميکرد، در وجود خودش نيازي به ترحم نبود، مادر کنارش بود، نزديک تر از قبل، فقط دلتنگ ديدنش بود شايد، از آن روز به بعد شوق رفتن به خانه را نداشت که تا چهل روز و شايد هم بيشتر هر روز به وقت رسيدن به سر کوچه بايد با پارچه اي سياه مواجه ميشد، روي آن نوشته شده بود: در گذشت مادري مهربان، همسر مهربان آقاي ..... را تسليت ميگوئيم.
نقل از وبلاگ ياس هميشه بهار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:14 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 23:26 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت ميگذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته ، با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 20:49 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
نامت چه بود؟
-آدم فرزندِ؟ -من را نه مادري نه پدر.بنويس اول يتيم عالم خلقت محل تولد؟ -بهشت پاک اينک محل سکونت؟ -زمين خاک آن چيست بر گرده نهاده اي؟ -امانت است قدت؟ -روزي چنان بلند که همسايه خدا,اينک به قدر سايه بختم به روي خاک اعضاي خانواده؟ -حواي خوب وپاک روز تولدت؟ -درروز جمعه اي ,به گمانم که روز عشق رنگت؟ -اينک فقط سياه چشمت؟ -رنگي به رنگ بارش باران وزنت؟ -نه آن چنان سبک که پرم درهواي دوست,نه آن چنان وزين که نشينم براين زمين. جنست؟ -نيمي مرازخاک,نيم دگر خدا شغلت؟ -درکار کشت اميدم,به روي خاک شاکيِ تو؟ -خدا نام وکيل؟ -آن ه فقط خدا جرمت؟ -يک سيب از درخت وسوسه تنها همين؟ -همين!!!!!!!!!!! حکمت؟ -تبعيد در زمين همدست در گناه؟ -حواي آشنا ترسيده اي؟ -کمي زچه؟ -که شوم من اسير خاک آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟ -بلي که؟ -گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ -ديگر گلايه نه,ولي..... ولي که چه؟ -حکمي چنين,آن هم به يک گناه؟ دلتنگ گشته اي؟ -زياد براي که؟ -تنها فقط خدا آورده اي سند؟ -بلي چه؟ -دو قطره اشک داري تو ضامني؟ -بلي چه کس؟ -تنها کسم خدا درآخرين دفاع؟ -مي خوانمش ,چنان که استجابت کند دعا همين!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 15:38 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
با سلام . قصد نداشتم این مطلب رو تو وبلاگ بزنم ولی خوب بعلت اینکه اکثر مخاطبین ما روزنامه نگارا و تحلیل گران مسائل اجتماعی و تحصیل کرده ها هستند به جهت بررسی آسیب شناسی مطلب ذیل یه چند روزی این مطلب رو تو وبلاگ می گذارم و انشااله هفته بعد این مطلب را پاک خواهم کرد. طي روزهاي اخير، توی سایتها و روزنا مه ، پخش فيلم سکسي که به دروغ شايعه شده است متعلق به زهرا امير ابراهيمي بازيگر مشهور سريال نرگس است، جنجال فراواني به پا کرده است و حتي اين فيلم نيز در اينترنت پخش شده است.
خودتون تحلیل کنید.............. یه حاشیه: تو رو خدا تو بخش نظرات حرفای الکی و به درد نخور نذارید چون باعث می شه منم نظر خواهی رو غیر فعال کنم . نظر داشتین دربخش ربنا که خانم قطبی زحمتشو کشیدن نظراتتون رو بفرمائید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آبان1385ساعت 16:0 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب " آل عمران 8" پروردگارا دلهاي ما را ميل به باطل مده ، پس از آنکه هدايت کردي و به ما از لطف خود رحمتي کن که تو بخشنده بي منت هستي . ربنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين "مومنون 109" پروردگارا ما به تو ايمان آورديم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما مهرباني کن که تو بهترين مهرباناني . ربنا آتنا من لدنک رحمه و هيي لنا من امرنا رشدا " کهف 10" پروردگارا تو در حق ما لطف کن و بر ما وسيله رشد را فراهم کن . ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين " بقره 250" پروردگارا به ما شکيبايي بده و ما را ثابت قدم گردان و بر شکست کافران ياري فرماي .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1385ساعت 12:31 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
فردي از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذيرفت او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر ار بازوي آنها بود به طوري که نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود! انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شدند ديگ غذا"جمعي از مردم"همان قاشقهاي دسته بلند"ولي در آنجا همه شاد و سير بودند! آن مرد گفت نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند با آنکه همه چيزشان يکي است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت:خيلي ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد نوشته شده توسط آرزو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:43 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
مطمئنم هيچوقت داستانشو فراموش نمي کنيد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:28 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
برهنگي : اولين برنامه شيطان
چون دامنه مطالعات و مقدار تحصيلات شما را نمي دانم از همه استدلالهاي علمي و فني دوري مي كنم و بي مقدمه حرفم را شروع مي كنم. غفلت بزرگترين خطر براي انسان است ؛ غفلت از خداوند خالق هستي ،از مرگ معاد ؛ از جواني ؛ استعدادها؛ ارزشها و كرامتهاي انساني؛ از جامعه؛ دوستان و محرومان؛ از توطئه هاي دشمنان و ترفندها. هر چيز و هر كس ما را غافل كند، ما را به خطر مي اندازد و بزرگترين دشمن ماست و هر چيز و هركس ما را از غفلت بيرون آورد و به ما هشدار دهد، بهترين دوست ماست! دوست ما خداوند است كه به ما هستي داد و به ما عقل، فكر ، علم ، هدايت و قدرت تشخيص و انتخاب داد و طبيعت را تسخير ما كرد و هم اوست كه كار نيكوي ما را به چند برابر خريداري مي كند. دوست ما، پيامبر عزيز اسلام است كه با بوسيدن دست دخترش در عصر زنده بگور كردن دختران ، به زنان مقام داد و براي زن حق مالك شدن ، راي داشتن، تحصيل كردن، انتخاب همسر و نظارت بر همه امور ، يعني حق امربه معروف و نهي از منكر قايل شد و زن را مثل مرد براي رسيدن به همه كمالات شايسته دانست . دوست، رزمندگان و شهدايي هستند كه با قبول جراحت و اسارت و شهادت و بي خوابي در مرزها و جاده هاي شهر و روستا ، كشور را امن ساختند تا من و شما هر شب در منزل به راحتي استراحت كنيم. اما دشمن ما، شيطان است كه با وسوسه خود ،آدم و حوا را فريب داد و آنان را به كاري وادار كرد كه موجب كنار رفتن پوشش بهشتي آنان گرديد. آري برهنگي ، اولين برنامه شيطان و اولين نتيجه عصيان بود. دشمن ما، تفكري است كه زن را براي هوس بازي ، تفنن و كاميابي مي خواهدو عكس او را وسيله تبليغات اجناس خود قرار مي دهد. خواهرم ! من از شما مي پرسم: چرا دشمنان ما پيشرفتهاي علمي خود را از ما دريغ مي كنند اما نسبت به آنچه دختران و پسران ما را فاسد مي كند، بخشش مي كنند؟! در استقلال كشور و دفاع از ميهن ، زنان پوشيده بيشتر فرزندان خود را به جبهه فرستادند يا زنان بدحجاب؟! در اقتصاد و صادرات كشور، توليدات كشاورزي و صنايع دستي بيشتر توليد زنان با حجاب است يا بدحجاب؟ اگر به كشور عزيز ما هجومي شود مردان و زنان با ايمان زودتر فرار مي كنند ، يا عناصر سست ايمان؟! اغفال دختران پوشيده راحت تر است يا دختران بد حجاب؟! اگر برادر شما بناي ازدواج داشته باشد و شما را وكيل كند، آيا شما دختري را براي او انتخاب مي كنيد كه هر روز چشم هزاران جوان هرزه به او افتاده يا كسي را كه عفاف و حجاب او كامل تر و از چشم هوسبازان دورتر بوده است؟! آيا افت تحصيلي، نگراني و اضطراب ، امراض رواني و مقاربتي، فرزندان سرراهي ، فرار از خانه، ولخرجي و بهانه گيري، اسراف و تجملگرايي و بي بندو باري، در ميان دختران با تقوا بيشتر است يا دختران رها و بد حجاب؟! خواهرم ! حجاب از ضروريات اسلام است و شما بحمدلله فرزند اسلام هستيد، امروز هزاران خواهر شما با حجاب كامل به عاليترين درجات علمي رسيده و در صحنه هاي فرهنگي ، سياسي و اقتصادي كشور درخشيده اند. خواهرم ! اگر هر چيز را انكار كنيم، مرگ را نمي توان انكار كرد. من و شما دير يا زود بايد پاسخگوي همه كارهاي خود باشيم. كمال آفرينش ما در بندگي خداست نه اسارت هوس ها! در حجاب كامل رضاي خدا، پيامبر خدا (ص) ، امامان معصوم (ع) مردم با ايمان و خانواده هاي شهداست، ولي در بي بندوباري رضاي شيطان، افراد لاابالي و چشم چران هرزه است، در فكر جلب رضايت كدام باشيم؟! خواهرم ! اگر جلوه گري و دلربايي امروز شما، علاقه مردي را به همسرش كم كرد، فردا زن زيباي ديگري با جلوه گري خود ، دل شوهر شما را خواهد ربود و رونق زندگي شما را كم خواهد كرد! چه بسا لباس و آرايش فريبنده اي كه دل فقرا را به درد خواهد آورد و يقينا شما راضي نخواهيد بود براي خود نمايي، همنوعان تهيدست خود را دچار ناراحتي و پريشاني خاطر كنيد. خواهرم! شرق بخاطر بي ايماني از هم پاشيد و غرب نيز به خاطر بي تقوايي از هم فروخواهد پاشيد ، بهوش باشيم و چنين تمدني را الگوي خود قرار ندهيم. اشتباه مي كند كسيكه خيال مي كند، بي حجابي نشانه تمدن است، خيال مي كند نگاه آلوده ديگران به او سود است. خيال مي كند جلوه گري گناه ساده ايست و نمي داند همين كار به ظاهر ساده ، ممكن است دانشجويي در فصل امتحانات را دچار شكست كند و يا راننده اي را به تصادف بكشاند و يا آرامش خانواده اي را به نگراني تبديل كند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:44 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
حماسه 3 تير ؛ ملت كار را تمام كرد حماسه سوم تير 84 را هرگز از ياد نمي برم؛ پيروزي مستضعفين بر مرفهين بي درد. انتخابات رياست جمهوري سال گذشته از حساس ترين روزهاي طول عمرم بود. خيلي نگران بودم. چون اصلا دوست نداشتم جناب هاشمي راي بياورد و دوباره همان بلاهاي 16 سال گذشته بر سر مستضعفين و پابرهنه ها - يعني صاحبان اصلي اين انقلاب، بيايد. جبهه آنها برنامه ريزي و سرمايه گذاري فراواني داشت و از اين طرف هم بار تبليغات مردمي احمدي نژاد تنها بر دوش توده هاي مردم بود كه دلسوزانه يك رئيس جمهور مكتبي و مردمي مي خواستند. براي من كه در طول ايام تبليغات انتخاباتي تقريبا با همه كانديداها از جمله علي لاريجاني، احمد توكلي، محمد باقر قاليباف و محمود احمدي نژاد به سفرهاي تبليغاتي رفته بودم، راه روشن شده بود. چون ابتدا بين قاليباف و احمدي نژاد مردد شده بودم ؛ آن هم از اثرات القاي اين مساله بود كه نظرسنجي ها مي گويد قاليباف و صالح مقبول و از اين جور چيزها. اما يك سفر به همراه برادر قاليباف (به قول يكي "حاج باقر" ) كافي بود تا به طور كامل از راي دادن به او در هر شرايطي منصرف شوم. تكليف ما با استوانه نظام يعني هاشمي رفسنجاني نيز مشخص بود. از اين جهت از هيچ كمكي به دكتر احمدي نژاد كوتاهي نمي كردم چون تقريبا همه خصايصي كه از شهيد رجايي شنيده بودم را در او متجلي يافته بودم. از خاطرات مفصل و به يادماندني روزهاي تبليغات كه بگذريم؛ دو شب راي شماري را تا صبح بيدار بودم. استرس اجازه خواب نمي داد. مرحله اول خوب بود چون خبرهاي موثق و البته تاييد نشده را مي توانستيم منتشر كنيم كه تا صبح مشغول همين كار بوديم ولي در دور دوم اعلام كردند كه تنها خبرهايي كه از سوي وزارت كشور تاييد شود بايد منتشر گردد. لذا كار دشوار شد و البته آن شب ماهم بيكار. فقط حرص مي خورديم و منتظر نتايج رسمي بوديم. تقريبا اطميناني قلبي داشتيم كه علي رغم همه توطئه ها مردم احمدي نژاد را انتخاب كرده اند ولي خبري رسمي وجود نداشت. نزديكان هاشمي روانه ستاد انتخابات شده بودند و چند مصاحبه كردند كه بله... پيروزي آقاي هاشمي تقريبا قطعي است و از اين جور چيزها. قصد داشتند فضا را اينگونه بسازند كه هاشمي راي آورده تا اگر نتايج عكس خواسته آنان شد، مدعي تقلب شوند ولي نتايج آرا آنچنان كوبنده بود كه حرفي باقي نمي گذاشت. در همين استرس ها بوديم كه تصوير صفحه نخست كيهان روز 4 تير بر روي سايتش قرار گرفت. حاج حسين شريعتمداري مثل هميشه شجاعت و زيركي مثال زدني خود را به نمايش گذاشت. ديگر كار تمام شده بود و به حول و قوه الهي هيچ قدرتي نمي توانست در مقابل خواسته مردم بايستد ... تيتر كيهان را هيچ وقت فراموش نمي كنم ... " ملت كار را تمام كرد " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 تیر1385ساعت 21:12 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
(شنبه شب)پس از گذشت تنها سه دقیقه از آغاز سخنرانی احمدی نژاد در اجلاس آفریقا که در گامبیا برگزار می شود، سیستم صوتی سالن اجلاس به طریقه مشکوکی از کار افتاد و تلاش ها برای رفع این مشکل نیز با بن بست مواجه شد.
قطع سیستم صوتی درست در لحظه ای اتفاق افتاد که احمدی نژاد پس از بیان مقدمه، شروع به صحبت علیه رژیم صهیونیستی کرده بود.
بلافاصله بعد از قطع شدن سیستم صوتی، هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا نیز از جای خود برخاست تا مشکل را برطرف کند اما او نیز موفق نشد و برای اجلاس تنفس اعلام شد و سخنرانی رئیس جمهوری اسلامی ایران که به وقت محلی قرار بود ساعت ۱۵ برگزار شود، ۲ ساعت به تعویق افتاد.
نکته جالب آنکه ارتباط شبکه خبر که قرار بود این سخنرانی را به صورت مستقیم پخش کند، به رغم قرارداد قبلی با شرکت آمریکایی که پشتیبانی ماهواره ای این ارتباط مستقیم را برعهده داشته است، دقایقی پیش از آغاز سخنرانی قطع شد.
این اقدامات کارشکنانه در حالی صورت گرفت که رئیس جمهور ایران از اولین دقایق ورود به گامبیا تا کنون مورد استقبال گسترده مردم این کشور قرار گرفته است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 تیر1385ساعت 21:1 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
در چشمانش خدا را به تماشا نشسته ام
فرزند پاكي ها وسادگي ها! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:54 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
غم و درد
خدايا! تو را شكر ميكنم كه غم و دردهاي شخصي مرا كه كثيف و كشنده بود از من گرفتي، و غمها و دردهاي خدايي دادي، كه زيبا و متعال بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:43 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
چه كنم فاطمه جانم؟
چه شبي است امشب خدايا ! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بيتاب نبوده است. اين دل ودست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است. اين اشك اينقدر مدام نباريده است . چه كند علي با اين همه تنهايي! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 14:9 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
تار و پود مصطفي يك لاله بود آن هم بسوخت
ايام شهادت حضرت صديقه طاهره خانم حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمامي امت مسلمان بالاخص دلدادگان اهلبيت و ولايت تسليت باد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:29 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
باز هم يك امتياز منفي ديگر ! انسانهاي عاقل و خويشتندار معمولا با اتكابه عقلانيت و شعورخويش وبا تشخيص مصالح و الويتها بعضا در مقابل بخشي از حقوق ضايع شده خود صبوري پيشه كرده وبا چشم پوشي از حقوق مسلم خود پي گير مسائلي مهمتر مي شوند ولي اگر اين خصيصه تداوم يافته ودر بخشهاي وسيعتري از زندگي و حقوقِ مربو طه تسري يابد موجبات بي غيرتي و بي اهميتي فرد در مقابل پيش پا افتاده ترين حقوقش را فراهم مي سازد اين رو حيه وحالت در واقع به منزله يك نوع بي هو يتي فرد يا گرو هي از انسانهاست كه زمينه استيلا ي افراد فرصت طلب را در سود جو يي هاي متعدد بوجود مي آورد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:23 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
رضا حسين پاشايي دانش پژوه و نابغه جوان اينترنتي در گفتگو با سيماي مراغه:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:17 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
آيا اين اعتراض است ؟ نظر شما چيست؟
ارديبهشت داغ تهران، اتوبوس خط تجريش-انقلاب...ناگهان زنی با اين هيبت و هيات سوار اتوبوس می شود، مقعنه اش را به دست گرفته و نگاههای شگفت زده مردم به خودش را رصد می کند!
عکس گرفتن از اين صحنه واقعا مشکل بود، چون هنوز از فمينيست بودن يا مجنون بودن مشاراليها اطلاعی در دست نبود و ممکن بود هر آن به سمت من و دوربين حمله ور شود، ولی با موفقيت عکاسی شد و بعد از شليک ! دوربين سالم به پايگاه خود بازگشت.
وی با خونسردی از اتوبوس پياده شد...در حالی که هنوز نفهميده بودم و هنوز هم نمی دانم که اين خانم حالت طبيعی داشت و می خواست اعتراض سياسی بکند يا هوای داغ و...کار خودش را کرده بود،نظر شما چيه؟ البته بگم خبرنگار اين مطلب من نبودما . من اين مطلب رو از يكي از دوستان گرفتم . ولي نظرخواهي رو فعال كردم كه لااقل نظرتونو دراين مورد بديد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 13:13 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
تهديد اسرائيل به محو ايران
در حالي كه جمهوري اسلامي ايران اعلام كرده است هرگونه تجاوز به خاك مقدس خود را با تمامي قوا پاسخ خواهد داد، شيمون پرز، معاون نخستوزير رژيم صهيونيستي گفت: محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري ايران كه خواستار محو اسرائيل از نقشه جهان شده است، بايد بخاطر داشته باشد كه كشور خودش را نيز ميتوان نابود كرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 12:24 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
بهترين لحظه زندگي پرحرفترين رئيسجمهور دنيا!
جورج بوش، رياست جمهوري آمريكا در گفتوگويي با يك روزنامه آلماني از بهترين و بدترين لحظات زندگياش از زمان ورود به كاخ سفيد در سال 2001 سخن گفت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 12:20 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
حتما بخونش ! خدايا ذهن من پراز سؤال است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 15:30 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
خيلي بدم مي آيد!!
ياداشت يك دانشجو
شده تا حالا از چيزي بدتان بيايد،آنقدر كه بخواهيد يك جوري از جلو چشمتان دورش كنيد؟ مخصوصا كه حق هم داشته باشيد كه از آن چيز بدتان بيايد ؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:37 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
آيا داشتن دوست پسر و دوست دختربجز ازدواج صحيح است؟
اولا،جوانان عزيز ما مسلمان واعتقاد به خداوند وروز قيامت دارند والگوي ايشان ائمه اطهاروحضرت زهرا (س) وغيرت ومردانگي وعفت وپاكدامني آنها اجازه نمی دهد با نامحرم رابطه غی شرعی داشته باشند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:35 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
بسمه تعالی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 15:13 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش . شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد . خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن . شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش . خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن . شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود . خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك . خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي . خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است . خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟ خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم . ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد . خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي . ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟ خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛ دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟ ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد . خدا خنديد خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من . خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم . خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد . ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد . ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد . مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد . خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1381ساعت 23:43 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سیدذبیح الله امامزاده
خبرنگار روزنامه فروغ آذربایجان |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 تیر 1381 |
| نویسندگان |
|
ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار پریا |
|
RSS
|