تبليغاتX
سيما نگار
خدايا چنان زمين گير دنيايمان نکن که وقت آمدن حجت توان برخواستن نداشته باشيم

کانون حمایت از قانون و حقوق شهروندی تحت مدیریت خانم ش٬ع  وابسته به سازمان دوست داشتنی داداش "سیا" با انتشارتصاویر زیر از مردم خواست این قانون شکنان را شناسایی و برای ادب شدن به مراکز فوق الذکر معرفی کنند.

 

  این خانم را شناسایی کنید.

نام: نمی دانیم

جرم : دفاع از جان یک شهروند٬

ممانعت از اقدام خداپسندانه ! اغتشاش گران٬

دخالت در کار بزرگتر ها٬

نگاه به موتور سیکلت زمین خورده!

 

نام : ا . ع

جرم: داشتن ریش !

حمل پرچم ایران٬

دانشجوی امیر کبیر  بودن٬

اهل تهاجم فرهنگی از جمله نماز و روزه و ..

 

 

نام : خانم ...

جرم:

به دست گرفتن عکس رئیس جمهورکشورش٬

مسلح به تسبیح٬

زیر پا گذاشتن قوانین حقوق بشری از جمله

حفظ حجاب و غیره!

نبستن مچ بند سبز

 

 نام: م٬ اح م د ی ن ژ ا د

جرم:

نادیده گرفتن جایگاه ریاست جمهوری و محبت به کسانی که رای شان اهمیتی ندارد!

دست زدن به صورت یک پیرمرد نامحرم٬

 پذیرفتن نظرساختارهای قانونی کشور از جمله شورای نگهبان٬

کسب اعتماد بیش از ۲۴ میلیون  رای دهنده.

 لازم به توضیح است سازمان یاد شده به کسانی که بتوانند اشخاص در تصاویر آمده را شناسایی و برای تادیب تحویل سازمان دهند به عنوان جایزه برای ده نفر سفر زیارتی برج ایفل ٬ دور اروپا در مدت نامعلوم دیدن کاخ سقید از فاصله ۳۰۰ متر و مقداری پول نقد اهدا خواهد شد. 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:39  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

1.jpg

 

در درگیرى هاى میدان ونك قمه به دست هایى كه جلو مى‌آمدند، ۸۰ درصدشان مست بودند یا شیشه مصرف كرده بودند و هر كه را مقابلشان بود، مى زدند. باران سنگ و كوكتل مولوتف بر سر مردم مى بارید. یاد صحنه اى مى‌افتم كه خیلى ها در حال فرار بودند. جوانى وسط ایستاده بود و فریاد مى زد: كجا؟! برگردید اهل كوفه ! كجا هستند همت ها و باكرى ها... برگردید! با همین فریادهاى ایشان تعداد بسیارى حتى از مردم عادى، حتى كسى كه خودش به میرحسین موسوى راى داده بود، برگشتند و به مقابله با آشوبگران پرداختند و از زن و بچه مردم دفاع كردند. صحنه دفاع اینها از مردم، بهترین تصویرى بود كه من در این ۱۳ روز دیدم، بخصوص اینكه اكثر بچه هاى بسیج با دستان خالى به صحنه آمده بودند.

 


تعارف كه نداریم: شهر به هم ریخته بود. انگار كه آتش، به ناگاه بیفتد وسط مردم شهر. بیفتد وسط داشته ها و نداشته هایشان و بخواهد كه همه چیز را بسوزاند. انگار كه یك تلخى بى پایان - چیزى مثل خیانت هاى غفلت آلوده، شاید هم غفلت هاى خیانت زده - بنشیند درست وسط طعم شیرین یك حضور ناب. انگار كه كسى، جشن حضور حداكثرى مردم را عزا بخواهد. انگار كه نه، اصلش خواستند بردلمان داغ بگذارند، خوشى‌مان را بگیرند، خنده هایمان را بغض خواستند، شادى‌مان را اندوه. مردانى از جنس آسمان اما مقابلشان ایستادند و ما باز در جغرافیاى ملكوتى جمهورى اسلامى سرمان را بالا گرفتیم و نفسى تازه كردیم. این میانه، جوانان بسیجى، سهم زیادى داشتند اما یا به مصلحت نادیده گرفته شدند یا به بغض و كینه، خشونت طلب نامیده شدند. كسى هم این میان، گرد خستگى از لحظه هایشان نزدایید. به پاسداشت فداكارى جوانان بسیجى، با سه نفرشان گپ و گفت مفصلى ترتیب دادیم كه آنچه قابل چاپ بود، تقدیم می‌شود.
 
ما در كشور، نیروى نظامى داریم، حتى نیروهایى كه به طور ویژه براى مقابله با آشوب هاى اینچنینى تربیت شده اند، با چنین احوالى، چرا بسیج وارد صحنه شد ؟!
 
میثم: بحث كنترل نظامى و امنیتى شهر، یك بحثى است، بحث فرهنگى، بحث دیگر. بحث بسیج، بیشتر فرهنگى است. نظامى ها، با تشكیلات ظاهرى كه دارند، شاید كمى ایجاد رعب كنند، ولى تیپ ساده بسیجى ها، نوعى اعتماد ایجاد مى‌كند. بسیج نیروى نظامى نیست؛ یك نیروى مردمى است و فقط براى دفاع از نظام و دفاع از عقیده اش پا به این عرصه مى گذارد. (بعدتر، در طول مصاحبه كه پیش مى رویم، این وجهه فرهنگى، بیشتر رخ مى نماید).
 
هادى: حضور بسیج، به علت نیازسایر نیروها به توانایى هاى نیروهاى بسیجى بود. به عبارتى مى توان گفت كه نوعى ضعف یا نقص در نیروهاى مقابله كننده باعث شد كه بسیج قدم به میدان بگذارد. آشوبگران هم از بسیج، بیشتر مى ترسیدند، به محض ورود موتورسوارهاى بسیجى در صحنه، اغتشاشگران متفرق مى شدند.
 
امیر: شاید فرصت خوبى باشد كه همه به این سؤال فكر كنند كه چرا یك بسیجى كه وقت امتحان حوزه یا دانشگاهش هست یا قرار است كنكور بدهد یا كسى كه متاهل است، باید همه چیز، درس و زندگى و حوزه و دانشگاه را رها كند و شب هاى متعدد را دور از خانه و خانواده باشد؟! كه فقط بیاید به قول برخى آقایان، كتك بزند؟! این چه حرفى است آخر!
بسیج، هدف والایى دارد؛ در چنین مواردى، بسیج حضور دارد تا رهبرش، حتى لحظه اى احساس تنهایى نكند. كوچك ترین موردى كه احساس شود رهبرى دل چركین شده، بسیج احساس وظیفه مى كند. شاید ما باید بپرسیم كه چرا باید كار به جایى برسد كه بسیج وارد شود!
 
 
حالا درگیرى و آشوب هست و بسیج هم براى مقابله وارد شده، بسیجى ها در این صحنه ها، مشخصاً چه كارى انجام مى دادند؟
 
امیر: وقتى تجمعى غیرقانونى برگزار مى شود، خطوط مترو و اتوبوس آن منطقه تعطیل مى شود. این قضیه باعث ماندن مردم عادى در خیابان ها مى شود و اینها، ناخودآگاه و ناخواسته در وسط این تجمع غیرقانونى قرار مى گیرند. بسیج بین مردم و آشوبگران قرار مى گرفت تا مردم صدمه نبینند و ضربات به آنها نخورد. خیلى وقت ها كپسول و سایر تجهیزات را از آتش نشانى تحویل مى گرفتیم و خودمان آتش را مهار مى كردیم.
كار فرهنگى هم انجام مى دادیم؛ با معترضین گفت وگو مى كردیم كه مشكل دقیقاً چیست، چرا كار به اینجا رسیده است كه اینگونه بیرون بیایند؟ اینها بیشترش، ضعف كار فرهنگى است. یعنى صرفاً با یك اختلاف عقیده، كار به اینجا نمى رسد. مردم را نسبت به هم بدبین كرده اند. با دروغ ها و شایعات، دلخورى پیش آوردند.
 
میثم: یك شب در یكى از درگیرى ها، آشوبگران از میدان ونك كه به سمت پایین مى آمدند، با قمه و چاقو و حتى سلاح گرم. همه - فرقى نمى كرد نیروى نظامى یا مردم عادى - را مى زدند. موتورسوارهاى بسیجى كه ترك هایشان براى مقابله با این جمعیت از موتور پیاده شده بودند، مردم عادى، زن ها و بچه ها را سوار موتور كرده، چند ایستگاه پایین تر پیاده مى كردند. صرف اینكه اینها را از صحنه درگیرى كه هر پیشامدى امكان وقوع داشت، بیرون ببرند. در یكى از همین درگیرى ها، بچه هاى بسیج بعد از تعقیب تعدادى از خط دهنده هاى اصلى آشوب هاى خیابانى، در كوچه پس كوچه هاى اطراف میدان ونك، موفق به دستگیرى تعداد زیادى از آنها شده و تحویل نیروهاى ناجا مى دهند. بعد از اتمام عملیات، مردم از خانه ها بیرون آمده، آب و شربت براى بچه هاى بسیج آوردند، از آنها تشكر كردند و حتى یكى از بچه هاى بسیج را كه پیشاپیش همه، حركت مى كرده، براى تشكر، روى دوش گذاشته و دورادور میدان ونك چرخاندند.
 
امیر: خیلى وقت ها، بسیجى ها حائل بین اغتشاشگران و مردم عادى مى شدند، با دستان خالى، كتك مى خوردند تا فضایى ایجاد شود كه مردم عادى بتوانند فرار كنند. زمان هاى زیادى هم بود كه ما فقط با مردم عادى صحبت مى كردیم...
 
میثم: یك شب، در آرامى فضا، رفتیم مسجد نماز بخوانیم. خانواده‌اى هم از همین معترضین آمده بودند؛ آقا هادى شاید نزدیك به یك ساعت ونیم با اینها صحبت كرد و صحبت هاى آنها را هم شنید تا سرانجام قانعشان كرد و آنها قبول كردند كه تحت تاثیر شایعات قرار گرفتند. خانواده اى هم از معترضین بودند، وقتى برخورد بسیجى ها را دیدند، جلو آمدند و فقط به ما گفتند: خیلى مردید!
 
 
برخورد خانواده ها چگونه بود با بیرون بودن شما و حضور در چنین صحنه هایى كه بالاخره خطراتى را در پى دارد؟
 
میثم: آقا هادى، دو ماه دیگر پدر مى شوند. ما خیلى حواسمان به ایشان بود كه حتماً كلاه داشته باشند تا حداقل آقازاده شان را ببینند، بعد شهید شوند! (همه مى خندیم اما نمى شود رد یك نگرانى را كه انگار از همان شب ها هنوز هم مانده در خنده هایشان ندید).
 
هادى: همسرم حتى یك بار هم به من نگفت چرا مى روى؟ گلایه اش از سایرین بود كه چرا ضعیف عمل مى‌كنند. ضمن اینكه بچه‌اى كه با سختى به دنیا مى آید و بزرگ مى شود، مزه دارد! این ناراحتى هاى مقدس، در بچه تاثیر مثبت مى‌گذارد.
 
امیر: همسر من هم هیچ وقت نگفتند نرو یا اوقات تلخى موقع برگشت وجود نداشت. فقط توصیه بابت مراقب بودن بود. وقتى من در روزنامه مى خوانم كه آقایى و همسرش را از موتور پیاده كرده، هر دو را به شدت كتك زده و حتى خانم را كشف حجاب كردند، وظیفه دارم كه براى دفاع از هموطنانم بیایم بیرون. ۴ روز بعد، زن و بچه خود من مى خواهند در همین خیابان ها، رفت و آمد كنند؛ باید آنقدر از امنیت شهر مطمئن باشیم كه خیالمان راحت باشد. شهداى ما اگر قرار بود این فكرها را كنند، ما باید الان به صدام مى گفتیم دایى! شهدایى هم كه رفتند، خانواده هایشان اذیت شدند. خانواده جانبازان، بیشتر؛ جانبازان شیمیایى، اعصاب و روان، قطع نخاعى و...
 
میثم: تا وقتى به خانه برسم، همسرم و سایر اعضاى خانواده بیدار بودند. خانواده ها كم نمى گذاشتند. شهدا و رزمندگان براى نگهدارى مملكت، از اینجا مى رفتند مناطق جنگى، هرچند ماه، یك بار برمى گشتند خانه. ولى وضعیت الان ما چه جورى است؟! اصلاً كار خاصى نمى كنیم! (قصه، اصلاً قصه تواضع و شكسته نفسى نیست ها؛ این عین اعتقاد یك جوان طلبه بسیجى است.) یك شب، ۳ بامداد رسیدم خانه. همه بیدار بودند. مادرم با اشاره به پدرم گفت، اینقدر این مرد را اذیت نكن؛ كلى دلشوره دارد. گفتم من اذیت نمى كنم تقصیر آنهایى است كه بیرون اند. بعد گفتم: شما تا حالا مسجد رفتى؟ گفت: بله، گفتم: عكس شهدا را دیدید؟ آنها هم پدر و مادر داشتند، خانواده داشتند. تازه، دو شب در تهران گشت زدن را كه نمى شود با منطقه جنگى مقایسه كرد! مادرم دیگر هیچى نگفت.
 
 
نگاه یك بسیجى به كسانى كه مقابلش ایستاده اند و حتى ممكن است به سویش سنگ پرتاب كنند یا به گونه اى دیگر درصدد صدمه زدن به او بربیایند، چگونه است؟
 
میثم: من، هر بار كه رفتم، نگاهم این بود كه یك عده اى دارند از تعدادى از مردم سوءاستفاده مى كنند و واقعاً اینها را فریب داده اند. هیچوقت احساس نكردم كه حتى یك نفر از اینها كه مقابل من ایستاده دشمن من است. اكثر اینها عمیقاً معتقد بودند كه سرشان كلاه رفته و در انتخابات تقلب شده است. من چون مطمئن بودم این اتفاق نیفتاده و از سویى اینها مغرض نیستند، بلكه مورد فریب واقع شدند، همیشه دلم مى سوخت كه چطور مردم را فریب دادند. دلم مى خواست بروند مطالعه كنند و حقیقت را دریابند. نگاه من، همیشه این بود كه برخى از سیاسیون ما، چقدر بى انصاف هستند كه اینقدر راحت، مردم را ابزار منافع خودشان قرار مى دهند.
 
هادى: روى ذهن برخى از این افراد، به گونه اى كار شده بود كه یكبار من به یكى از این خانم ها كه اتفاقاً محجبه هم بود، بعد از نیم ساعت بحث بى حاصل، گفتم شما حاضر هستید قسم جلاله بخورید كه در این انتخابات تقلب شده است. گفت: بله، و به لفظ جلاله قسم خورد!! قسم جلاله براى وقتى است كه شما با چشم خودت دیده باشى، ولى اینكه فلانى اینجورى گفت، بهمانى آن جورى گفت كه نمى شود قسم خورد! ولى آنقدر روى اذهان اینها كار مى شود كه چنین فردى، حاضر است براى چنین موضوعى قسم بخورد.
 
امیر: به نظر من، اینها چند دسته بودند؛ یك دسته مردم عادى كه اصلاً قصد حضور در تجمعات را نداشتند و به دلیل پیدا نكردن ماشین و بعضاً تعطیلى اتوبوس ها در خیابان مانده و بین جمعیت گیر افتاده بودند. دسته دوم، آدم هاى ساده اى كه به هواى رفیق یا آشنایى به خیابان ها آمده بودند. دسته سوم اراذل و اوباشى كه براى تفریح و لذت خودشان آمده بودند؛ یكى از اینها مى گفت من طرفدار موسوى نیستم؛ طرفدار طرفداراى موسوى ام! یك دسته، كسانى كه براى سرقت آمده بودند، یك دسته، آدم هایى كه با برنامه ریزى دقیق و سازمان یافته براى اغتشاش آمده بودند و منافقین و معاندین نظام كه با سلاح گرم براى ضربه زدن به نظام آمده بودند.
از ظاهر خیلى ها مشخص بود كه اینها به اصطلاح اینكاره نیستند و تحت تاثیر قرار گرفته اند. من یك نمونه براى شما تعریف مى كنم؛ در میدان هفت تیر، نامه اى آورده بودند، نامه محرمانه وزیر كشور، خطاب به مقام معظم رهبرى كه به قول خودشان، نتیجه درست انتخابات در آن آمده بود و مهندس موسوى فرد اول انتخابات بود. نامه «از طرف» امضا شده بود كه این اصلاً امكان ندارد كه وزیر كشور خودش را اینقدر بالا ببیند كه براى رهبرى، اینگونه نامه را امضا كند. بعد اینكه نامه بدون شماره بود! آقایى این را دستش گرفته بود و مى گفت: ببینید! این اسناد مملكتى شماست! من به این بنده خدا گفتم شما چقدر سواد دارى؟ چند سالت است؟ آخر این نامه كه بدیهى است جعل شده! اصلاً اسناد مملكتى ما، دست شما چه مى كند؟! اینها آدم هاى ساده اى بودند كه فریب خورده بودند.
 
میثم: در تجمعاتى كه حامیان آقاى احمدى نژاد ترتیب مى دادند، ستادهاى دیگر به حامیانشان مى گفتند شما بیرون نروید كه جمعیت آنها زیاد به نظر نرسد. از یك منظر شاید این قضیه خوب بود، ولى از منظر دیگر، مشكل این بود كه اینها بیرون نیامدند و در نتیجه، اصلاً طرفداران كاندیداى دیگر را ندیده اند!
 
 
آقاى موسوى در یكى از بیانیه هایشان(۳۰/۳/۸۸) بسیج و سپاه را برادران ملت ایران دانستند و به طرفدارانشان گفتند كسانى كه مقابل شما ایستاده  اند، بسیج و سپاه نیستند؛ چه احساسى دارید كه از یك سو اینگونه گفته مى شود و از سویى خشونت ها و كشته هاى بعضاً خیالى این ماجرا را به پاى شما مى گذارند؟ مثلا تبلیغ مى شود كه ندا آقاسلطان را شماها كشته اید؟!
 

هادى: ندا كه قضیه اش مشخص است، از نیم ساعت، ۴۵ دقیقه قبل از حادثه، از ندا فیلم دارند و البته از پشت هم تیر خورده است. شاهدان حادثه مى گویند هیچ گونه نیروى نظامى آنجا نبوده است، اصلاً اگر بوده، چرا از آنها فیلم نگرفتند؟!
خب از آن بسیجى هایى هم كه مى گویند شلیك كرده اند، فیلم مى گرفتند.

میثم: من نمى دانم طرفداران آقاى موسوى چقدر به ایشان اعتقاد دارند، ولى ایشان با حرف هایشان دارند مردم را بازى مى دهند. بسیج این حرف ها را نمى خواهد! ما نمى خواهیم با آقاى موسوى نسبت داشته باشیم! اصلاً نیازى نیست كه ایشان طرفدار بسیج باشد! براى ما، آقا هست و دلسوزى و حمایت ولى فقیه براى ما كفایت مى كند. ما نیازى به دلسوزى كسى نداریم! ولى حرف من به ایشان این است كه آقاى موسوى، نیروى انتظامى ارگان نظامى است و اصلاً تامین امنیت شهر با این نیرو است؛ شما اگر واقعاً براى نیروى انتظامى ارزش قائل هستید، چرا جواب نامه  آقاى احمدى مقدم را ندادید؟! مگر آقاى احمدى مقدم نگفت ۴۰۰ نفر از بچه هاى ناجا مجروح شدند؛ چرا یك عذرخواهى از آقاى احمدى مقدم نكردید یا حتى نگفتید كه مجروح كنندگان ناجا طرفداران من نبودند؟! حتى كلامى به حامیانتان نگفتید كه مراعات نیروى انتظامى را بكنند یا حداقل توصیه كنید كه كسانى كه با ما هستند، حرف نیروى انتظامى را گوش كنند. نیروى انتظامى برادر شماست؟! برادرى كه هر جا لازم شد كتكش بزنید؟!
 
هادى: آقاى موسوى همین كه بیانیه ندهند و براى منافع خودشان مردم را در خیابان نریزند و به جان هم نیندازند، كافى است؛ نمى خواهد از بسیج تعریف كنند!
 
 
 این روزها، وقت امتحانات پایان ترم بود؛ چه كردید با امتحانات؟
 
میثم: ندادم! هر روز ظهر تا نیمه هاى شب و نزدیك صبح فردا در خیابان بودیم، زمانى براى درس خواندن نداشتم. البته من یك گله هم بكنم از مسؤولان حوزه و دانشگاه كه على رغم اطلاع از اینكه طلبه ها و دانشجوها در فعالیت هاى سیاسى یا شعب اخذ راى فعال هستند، فرداى انتخابات امتحان پایان ترم مى گذارند! جالب تر این است كه وسط روزهاى شلوغ تهران، سپاه براى نیروهاى خودش كه اغلب آماده  باش بودند، امتحان گذاشته  بود!
 

مجروحین بسیجى الان كجا هستند؟ چه كسى به وضع آنها رسیدگى مى كند یا اصلاً صریح تر، دوست دارم در مورد شهداى بسیج صحبت كنیم...
 
( سه نفرى كه مقابل من نشسته اند ناگاه سرهایشان پایین مى رود، دیگر نه از عصبانیتِ اندكِ دقایقى پیش خبرى هست، نه از خنده ها و شوخى هاى قبل ترشان، من انگار با چشم هاى خودم، فروریختن كوه را مى بینم. شاید هم حسى مثل حسرت، مى ریزد در رگ ثانیه هایشان...

صدایى آرام و مبهم كه متوجه نمى شوم متعلق به كدامشان است، مى گوید: «من خبرى ندارم!»یادم مى آید كه : «... آن را كه خبر شد، خبرى باز نیامد.»
ثانیه هایى مى گذرد تا برگردیم به جایى كه بشود حرف زد:

امیر: شهدا به آن چیزى كه مى خواستند، رسیدند، گرچه خانواده هایشان اذیت شدند. اینها انتخاب شده بودند تا در جریان چنین حوادثى به آنچه مى خواستند، برسند... تا جایى كه من اطلاع دارم اینكه سپاه یا هر ارگان دیگرى بخواهد پیگیرى كند كه این بچه هاى بسیج چه برسرشان آمده، این طور كسى دقیق نشده... تنها كسى كه حرف از شهداى بسیج زد، سردار فضلى بودكه واقعاً اسطوره سپاه است. ایشان هم البته فقط تعداد شهدا را اعلام كردند!
من خودم جوانى بسیجى را دیدم كه با قمه دستش جدا شده و فقط پوستى متصل بود! آنجا، در میدان ونك، من یاد عبدالله بن حسن افتادم...

میثم: آنها براى كسانى كه به پایگاه نظامى حمله كرده بودند، چنین برخوردى مى كنند... حمله به پایگاه نظامى، هر كسى كه باشد و در هر كجاى دنیا، واكنش یكسانى دارد؛ فرد، با تیر زده مى شود و اجازه نمى دهندكه به منطقه نظامى وارد شود؛ اینها كه نگهبان هاى پایگاه را شهید كرده و با حمله به پایگاه، حتى دیوار آن را خراب كرده بودند! آنها مى آیند براى چنین كشته هایى مراسم مى گیرند، آن وقت این طرف یك یا دو روزنامه فقط یك گوشه  صفحه شان زدند كه ما این همه شهید داده ایم، دیگر نه صحبتى و نه حرفى!
 
امیر:  چرا نباید براى این شهدا تشییع باشكوه گرفته شود؟! باید اینها همه در مراسمى مشترك تشییع مى شدند. از ۷ نفرى كه در جریان حمله به پایگاه نظامى كشته شدند، بیشترشان بسیجى بودند تا حمله كنندگان! بچه هاى بسیج كلى مصدوم و مجروح دادند، ولى كسى به آنها نرسید. خیلى هایشان همان جا با چفیه اى یا چیز دیگرى كه دم دستشان بود، زخمى را كه نیاز به بخیه و پانسمان داشت، مى بستند و باز در صحنه حضور داشتند!
با دیدن فرزندان برخى از مسؤولان در چنین تجمعاتى، چه احساسى به شما دست مى داد؟
هادى: اینها خط خودشان را مشخص كردند. بعضى از اینها، اصل و چشم فتنه هستند كه متاسفانه به خاطر مصلحت نظام، برخورد لازم با اینها صورت  نمى گیرد.

میثم: این «دیدن بعضى ها» چندان احساس خاصى ندارد، «ندیدن بعضى ها»ى دیگر، احساس خاصى دارد! از خیلى آقایانى كه ادعاى نظام و ولایت را دارند، براى دفاع از نظام، توقع این است كه پسرانشان در صحنه حاضر باشند. چرا این آقازاده ها، هیچ كدام براى دفاع از نظام در صحنه نیستند؟! ندیدن اینها، دردناك تر از دیدن سایرین است. چرا مخالفان این جسارت را دارند كه بیایند بیرون و علناً حرف هایشان را بزنند ولى حامیان نظام و ولایت بیرون نمى آیند! این خیلى ضعف است؛ آقایانى كه خیلى ادعاى حامى نظام بودن دارند، آیا فردا كه سرشان را زمین بگذارند، كسى را تربیت كرده اند كه حاضر باشد براى دفاع از نظام، جان خودش را بدهد؟!
 
 
اگر قرار باشد از آن شب ها یك قاب عكس تعریف كنید، در آن قاب چه تصویرى را مى گذارید؟

امیر:  در درگیرى هاى میدان ونك كه خیلى ها اهل كوفه شدند و رفتند و خیلى ها هم ایستادند و خودشان را سپر قرار دادند تا مردم عادى بتوانند فرار كنند. قمه به دست هایى كه جلو مى آمدند، ۸۰ درصدشان مست بودند یا شیشه مصرف كرده بودند و هر كه را مقابلشان بود، مى زدند. باران سنگ و كوكتل مولوتف بر سر مردم مى بارید. یاد صحنه اى مى‌افتم كه خیلى  ها در حال فرار بودند. جوانى وسط ایستاده بود و فریاد مى زد:  كجا؟! برگردید اهل كوفه ! كجا هستند همت ها و باكرى ها... برگردید! با همین فریادهاى ایشان تعداد بسیارى حتى از مردم عادى، حتى كسى كه خودش به میرحسین موسوى راى داده بود، برگشتند و به مقابله با آشوبگران پرداختند و از زن و بچه مردم دفاع كردند. صحنه دفاع اینها از مردم، بهترین تصویرى بود كه من در این ۱۳ روز دیدم، بخصوص اینكه اكثر بچه هاى بسیج با دستان خالى به صحنه آمده بودند.
 
میثم:  من دو تا تصویر در ذهن دارم: میدان آزادى شلوغ بود، در چمن ها و دور میدان ایستاده بودند. به گمان خودشان جمعیت زیادى بودند؛ من و هادى ۱۰ متر آمدیم بالاتر و لبه چمن ها ایستادیم؛ به راحتى همه میدان را در یك دایره كوچك مى دیدیم. از آنجا فقط لازم بود شما كمى سرت را بچرخانى و این طرف دیگر را نگاه كنى تا كل شهر تهران را ببینى كه آن جمعیت در برابرش هیچ به حساب مى آمد. فقط كافى بود آنها چند متر بیایند بالاتر و ببینند كه در این وسعت بزرگ. اصلاً به حساب نمى آیند؛ همه قدرت  آنها در میدان آزادى جمع شده بود كه در برابر وسعت شهر تهران خیلى كوچك بود.
یك صحنه دیگر كه دلم را خیلى به كارى كه مى كردیم قرص كرد و به من اطمینان داد، جملات آخر خطبه هاى حضرت آقا خطاب به امام زمان- عجل الله فرجه الشریف- بود. درست است كه داشتند با امام زمان صحبت مى كردند، ولى در واقع یك مهر تاییدى بود هم از جانب ایشان و هم از جانب امام زمان- چون ایشان، نایب امام زمان هستند- براى كارهایى كه ما تاكنون كرده ایم. ما به این نتیجه رسیدیم كه كارمان خیلى درست بوده است.
 
حسن ختام زیبایى مى یابد مصاحبه  مان حتى اگر با یادآورى آن جملات پایانى خطبه هاى پرشكوه ترین نماز جمعه بعد از انقلاب، دلت هواى یك فصل باران ناب كند در جوار مزار پیر جماران و دلت بخواهد سجده شكر كنى براى داشتن رهبرى كه خوب حال تو را مى فهمد و هواى همه نگرانى ها و جوانى ها و دلشوره هایت را دارد...
 
 
 

(تصاویر زیر مربوط است به حامیان کاملا آرام جناب مهندس موسوی در حال سنگ پراکنی و ورود غیرقانونی به محوطه بسیج، لطفا از عبارت اراذل و اوباش درباره آنها استفاده نکنید!)

 

7d2235f3f7a173e347255ef44e1451f405097d56

be01f053185c0a61e5a641544c354509517c3248

 3297.jpg

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 3298.jpg
 
ahmadinejad2.jpg
 
A0697223.jpg  
 
 
   img633805961107343750.jpg
 
 
1172.jpg
 
 
img633805952826250000.jpg
 
 
img633805961183906250.jpg   
 
 
img633805961661250000.jpg
 
 
img633805961737187500.jpg
 
img633805961805937500.jpg
 
 
img633805961395937500.jpg
 
img633805952826250000.jpg
 
eghteshash-3-bestfoto.ir.jpg
 
 
 
 
attachment.php?attachmentid=15866&d=1247483128
 
+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:36  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
با سلام محضر بزرگواران

از اينكه چند ماهي دوباره غيبت نموديم كمال پوزش و عذرخواهي را دارم

اميدوارم با عنايات حق بتوانم دوباره در محضر ژورناليستها و اصحاب قلم و رسانه باشم

با تشكر

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:51  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
متلاشي شدن بزرگترين پارتي شيطان پرستي در کرج
پس از آگاهي مأموران با مراجعه به محل، حدود هشتاد نفر زن و مرد كه بيش از دوسوم آنها دختران جوان و زنان بودند، دستگير شده‌اند. همچنين در کشفيات به دست آمده و تحقيقات صورت گرفته، مشخص شد که برگزارکنندگان اين پارتي از وابستگان و مبلغان اصلي شيطان پرستي در تهران بودند.
تشديد فعاليت‌هاي موسوم به «شيطان پرستي» در کشور و به ويژه در ميان جوانان مرفه جامعه، به معضلي اساسي و تهديدي براي امنيت اخلاقي جامعه و جوانان تبديل شده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، در يكي از باغ‌هاي اطراف كرج، پارتي مختلطي برگزار شده كه پس از آگاهي مأموران با مراجعه به محل، حدود هشتاد نفر زن و مرد كه بيش از دوسوم آنها دختران جوان و زنان بودند، دستگير شده‌اند.

در اين پارتي كه يكي از بزرگترين پارتي‌هاي مختلط به شمار مي‌آمده، بيشتر حاضران با مصرف شديد مشروبات الكلي و مواد مخدر، حالت غير عادي داشته و حتي چند نفر از آنها به صورت كاملاً عريان در حال رقص در بين حضار بودند.

گفتني است، مقادير بسياري انواع مشروبات الكلي، مواد مخدر، سي دي مستهجن و لوازم فيلمبرداري به همراه نشانه‌هايي كه متعلق به گروه‌هاي شيطان پرستان است، در اين پارتي به دست آمد. همچنين در کشفيات به دست آمده و تحقيقات صورت گرفته، مشخص شد که برگزارکنندگان اين پارتي از وابستگان و مبلغان اصلي شيطان پرستي در تهران بوده‌اند.

اين در حالي است که پيش از اين نيز يکي از بزرگترين پارتي‌هاي متعلق به گروه‌هاي شيطان پرستي در اطراف کرج، شناسايي و عوامل آن به دست مأموران انتظامي دستگير شدند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:29  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
جناب آقای رئیس جمهور!

اینجا مراغه صدای مارا از شهری که تا چند روز دیگر سفر خواهید کرد می شنوید!

 

 

سه شنبه بيستم تير ماه 1385 خاطره اي ماندگار در اذهان شهر وندان مراغه اي نقش بسته است. چرا كه در اين روز ، رييس جمهور محبوب و مقتدر ،با حضور خود در این شهر بياناتي را ايراد فرمودند كه بسيار قابل توجه و برخوردار از برداشت حقيقي وواقعي ايشان از مراغه بود .

  هنگامي كه ايشان با شعار (( احمدي نژادساغ اولسون _ مراغه  استان اولسون )) روبرو شدند ، قرمودند (( ظاهرا مراغه ايها از عملكرد مسئولانشان راضي نيستند . چون اگر راضي بودند مراغه به سرعت و بيش از گذشته پيشرفت ميكرد .))ايشان بلوغ سياسي خود رابا بيان اين جمله به  اعلي درجه به منصه ي نمايش گذاشت . و به مخاطبان خود اين مفهوم را رساند كه خود بواسطه ي حضور چندين ساله در مديريت استان محل خدمت خود ،در صف خدمت به مردم ، با مشكلات مردم آگاهي دارند.

 حال بعد از گذشت سال از سفر ايشان به شهر تاريخي مراغه ، می خواهم بگویم جناب آقای دکتر بعد از ۳ سال مسئولین و مدیران شما چه کرده اند؟ به این سئوال مردم جواب دهید که اگر سه سال قبل از مسئولین خود راضی نبودند آیا امروز راضی هستند؟ این را در حضور شما در بین مردم فهیم این شهر خواهیم فهمید. 

مردم بزرگوار ايران اسلامي خود به خوبي واقفند كه مهمترين شاخصه در هر فردي ، نحوه ي انديشه و تفكر او ميتواند باشد .وقتي رييس جمهور با تمام اقتدار در خصوص رشد و توسعه ي گردشگري در مراغه دستور اكيد صادر ميكنند ، نشان از نگاه مثبت ايشان به مسايل پيرامون منطقه ، ميباشد . و زير بناي توسعه ي مناطق مختلف كشور را بر اساس پتانسيلهاي موجود به خوبي ارزيابي كرده اند.

آقای رئیس جمهور امروز بعد از سه سال تنها ۳۰ درصد از مصوبه شما در مراغه به مرحله اجرا در آمده است مسئولین استانی با چه رویی همراه شما در بین مردم این شهر حضور خواهند یافت‌ خدامی داند؟

لابد بعضي از آقايان انتظار داشتند كه اگر مثلا ايشان قول احداث دو مجموعه ي ورزشي براي پسران و دختران مراغه اي ميدهند ، عمله بنا، بيل و كلنگش را هم بايد از نهاد رياست جمهوري بفرستند . پس شان وجود مديريت منطقه اي چيست ؟ الله اعلم.

 آيا وقت آن نرسيده است كه از اهم اقدامات انجام شده در خصوص سفر رييس جمهور محترم به مراغه و مراتب پيگيريهاي به عمل آمده ، مردم شريف و قدردان مراغه مطلع شوند ؟ و بدانند كه اينده مراغه ا با همت چه كساني رقم ميخورد ؟ و به همت چه كساني به پسرفت خود ادامه ميدهد ؟

 كوتاه سخن اينكه در انديشه والاي رييس جمهور در خدمت رساني به مردم ، شك و ترديدي وجود ندارد . اما مديران چقدر براي پيشبرد اهداف ايشان تلاش نموده و موجبات رضايتمندي شهر وندان را فراهم كرده اند ؟

و اين  موضوعي است افكار عمومي بايد خود به قضاوت بنشيند. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 13:56  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

با سلام محضر دوستان

از همه شما بزرگواران معذرت می خوام آخه پسوورد این وبلاگ رو فراموش کرده بودم که بالاخره پیدا شد

مرد ناشناس

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

زن بیچاره ، مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت .

 

 مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید.

 كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد.

 كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید:

 

خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى ،

چطور شده كه بى كس مانده اى ؟

شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال .

 

مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد.

 

صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.

كیستى ؟

 

همان بنده خداى دیروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام

خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حكم كند!

 

 

در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :

دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر كردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم

بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .

 

زن رفت دنبال خمیر كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هركدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت :

 

فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهى كرده است

خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن .

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشید و چهره خویش را نزدیك آتش آورد و با خود مى گفت :

 

حرارت آتش را بچش ، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان

كوتاهى مى كند

 

در همین حال بود كه زنى از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :

واى به حالت ! این مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى ؟!

 این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است

 

زن بیچاره جلو آمد و گفت :

 اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .

 

نه ، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستان راستان

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 13:44  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

انسانی که پرنده بود ...
  

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی.»

 پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیرم.»

 انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.

 پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.

 پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.

 انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

 پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش می‌شود.»

 پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

 انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

 آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 8:5  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

نامه پراحساس یک مادر خطاب به گلشیفته فراهانی

سلا‌م گلشیفته جان؛ این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و ...

گلشیفته جان، وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته، نقش پنهانی است از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نور و گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی، در خانه نور می پراكند.

یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.

اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.

گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه، اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟

می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.

دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان، دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت، طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟

فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.

هانیه میرزاییان به نقل از روزنامه سیاست روز

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 8:12  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

روز قبل: در پناه خدا، آن روز دوبار اين کلمه را تکرار کرد

رفتن مادر به سفري يک روزه که به اندازه ي تمام عمر

دخترک طول کشيد،

آن روز: دخترک عضو گروه نمايش مدرسه بود، روز پنجشنبه

دوازده بهمن اجراي برنامه بود، چقدر بچه ها منتظر اين روز بودند،

                                                                        

گروه شان جزو بهترين ها بود و او از نقش هاي اول اين گروه،

ساعت دوازده نمازخانه ي مدرسه: دخترک به کنجي پناه مي برد ُدل گرفته به نظر ميامد، از شلوغي بچه هاي گروه نمايش به آن گوشه گريخته بود تا مجالي آرام شود، دلش بي تاب بود، مدتها بود دلش بي تاب بود، آن روزها دل کوچکش را نميخواست به راه هاي بد ببرد، با خودش فکر ميکرد از ناراحتي براي مادربزرگ بيمارش بوده است که 17 روز پيش از دنيا رفته بود، ميگفتند مرگ براي او عروسي بوده است، 17 سال کامل فلج بود، با اينکه صدايي از مادربزرگ نشنيده بود ولي هميشه به خاطر عشق مادرش به مادربزرگ او هم مادربزرگ را دوست داشت، اين 17 روز دلتنگ دلتنگي هاي مادرش بود که مادر خود را از دست داده بود، مادر بزرگ مرده بود. اولين باري بود که طعم مرگ عزيزي در خانواده اش را لمس ميکرد. آن روز هم مي پنداشت که دلتنگ مرگ مادر بزرگ است هنوز،

وقت رفتن به خانه از مدرسه: بچه ها اصرار داشتند که در مدرسه بماند تا بيشتر تمرين کنند، ولي او بي صبرانه منتظر رسيدن به خانه بود، قرار بود مادر از سفر يک روزه اش برگردد، بهانه آورد که مادر در خانه منتظرش است و نگرانش ميشود. بچه ها به يکديگر مي سپردند که فردا نکند کسي غايب شود، همه بايد بيايند، دخترک با خنده اي شيطنت آميز به آنها ندا ميداد که او فردا نخواهد آمد، شايد ميخواست با بچه ها شوخي کند ولي هيچ کس باور نمي کرد که راست ميگويد ، شايد حتي خودش هم باور نميکرد که از آن روز تا فردا چه ها که نبايد بگذراند.

رسيدن به خانه: ميثم (پسردائي دخترک که هم سن و سالش بود) سر کوچه منتظرش بود، هربار که مادر خانه نبود او ميامد سر کوچه تا به دخترک بگويد که بايد خانه ي آنها برود، خانه ي هردويشان در همان کوچه بود. رفتن به خانه ي دائي برايش لذت بخش بود، چند سالي بود که کدورت هايي پيش آمده بود و رفتن به خانه ي دائي کمرنگ شده بود، بعد از فوت مادر بزرگ مثل هميشه آدم بزرگ ها با هم آشتي کرده بودند و اين رفت و آمد ها دوباره پررنگ تر شده بود، مادر چقدر از اين بابت شادمان بود، زمان کوتاهي بود،

خانه ي دائي: آن روز آنجا مثل هميشه خوب نبود، مادر ميثم جواب سلامش را نداد، او سخت بيمار و مضطرب به نظر ميرسيد، برادر ميثم هم با مادر همسفر بود و البته يکي از خواهران دخترک، زندائي اشک ميريخت و همه منتظر تماس تلفن بودند، دخترک نميدانست چرا؟

آن روزها تلفن همراه نبود، يا اگر بود فقط دست پدرها بود، نه ، پدر هم هنوز تلفن همراه نداشت.

دخترک مثل هميشه آرام و خندان به مادر ميثم نگاه ميکرد تا شايد به او لبخندي بزند، ولي خبري از لبخند نبود.

به دخترک گفتند که ماشين مادر در راه خراب شده است،دل دخترک لرزيد، تنها کاري که کرد وضو گرفت و به نماز ايستاد ، اينکار هميشگي اش بود که دلنگران ميشد، بارها شده بود نگران شده باشد ولي خدا همه چيز را به خير ميگرداند، نگراني نديده نبود ولي....  دو رکعت نماز براي سلامت مادرش، رکعت دوم نماز بود که نمازش شکسته شد، دخترک سر نماز نشست، صداهاي خوبي نمي آمد. مي گفتند مادر در اتاق عمل است. چرا؟ بيماري در خانه ي آنها جايي نداشت، هميشه مادر بود، هميشه کنارش بود، چه بسا جريان اتاق عمل هم دروغ بود به آنجا هم نياز نشده بود،

برادر کوچکش که هفت سال بيشتر نداشت را آوردند ولي او درست نديدش، زود بردندش، کجا؟ مي گفتند چقدر در کوچه اقوام را زده است، او پسر مودبي بود، چرا اين کار را کرده بود؟ نميخواست بشنود چيزي،

دائي را که کشان کشان به منزل آوردند ديگر همه چيز روشن شده بود برايش، نگذاشتند دائي او را ببيند ، فقط صداي ناله هايش را مي شنيد. در ذهن دختر نميگنجيد آن حقيقت، شايد هم مثل تا به حال نخواست باور کند معناي مرگ را، مرگ واژه ي قشنگي نبود براي رفتن مادر،

دلنگراني هاي مادر ميثم تمام شده بود، پسرش سالم برگشته بود، فقط دستش آسيب ديده بود، او گريه ميکرد.

شب، خانه: همه بودند ولي هيچ کس نبود، خانه سياه بود از آدمهاي گريان، پدر هنوز نيامده بود، ميگفتند پيش مادر است، آري، او با مادر دردو دل ها کرده بود آن روز ولي جايي که خيلي سرد بود، ميگفتند تن مادر سرد شده بود،

پدر از راه رسيد، شيون بچه ها به آسمان کشيده بود و شايد بيشتر اطرافيان، بچه ها صبور بودند، بچه ها همه به استقبالش رفتند، پدر توان بالا آمدن از پله ها را هم نداشت، سرش به زير بود، به بچه ها نگاه نميکرد، کدامشان را بايد نوازش ميکرد، پدر در جواني و شادابي زبان زد بود، ولي آن روز کمرش راست نمي شد، گرد سفيدي بر سرش نشسته بود،چقدر آن روز دل دخترک براي پدر سوخت، شايد محبت عميق مادر را از دست داده بود، آخر مادر عاشقانه پدر را دوست ميداشت،

رمضان بود، کسي افطار نکرد آن شب، چقدر بچه ها التماس کردند که جسم مادر را آن شب به خانه بياورند، مادر هميشه از آن جاي سرد ميترسيد، ولي کسي آخرين تقاضاي آن ها را قبول نکرد، مي گفتند نمي شود،

دخترک نفهميد ولي گويا قرصي به دهانش گذاشتند که نماز عشا را نخوانده بيهوش شد، بين دو نماز بود، نماز آرامش مي کرد،

سحر روز دهم: صداي پدر را ميشنيد که با نوازشي عاشقانه قاشق غذا را به دهانش نزديک ميکرد، ميگفت دخترم روزه خواهد گرفت، توانش را دارد. او مقاوم است. ميگفت ، دخترم ميتواند آن روز سخت را به خوبي پشت سر بگذارد، روز سختي در پيش داشتند، مادر را به خانه مي آوردند و دوباره بايد ميبردند، روز وداع بود، شايد همان حرفهاي پدر بود که هيچگاه نگذاشت دخترک دلتنگي اي بکند، هيچ گاه نگذاشت دخترک بپرسد چرا مادر رفت؟ دليلش برايش واضح بود، خواست خدا، کاش حالا هم همينطور همه چيز را مي پذيرفت،  

آن روز چه سياه گذشت،

هفته ي بعد: معلمان مدرسه دخترک را در يک روز باراني که شنبه بود به مدرسه بردند، دخترک چادر سياهي به سر داشت،

نگاه ناظم مدرسه خوشايند نبود، بوي ترحم ميداد، دخترک خودش را عقب کشيد،ميدانست در اين مواقع چه طور با او رفتار خواهد شد، او به آنها حق ميداد که اينگونه رفتار کنند، ولي نگاهشان را بي خيال ميشد و در افکار خودش سير ميکرد، در وجود خودش نيازي به ترحم نبود، مادر کنارش بود، نزديک تر از قبل، فقط دلتنگ ديدنش بود شايد،

از آن روز به بعد شوق رفتن به خانه را نداشت که تا چهل روز و شايد هم بيشتر هر روز به وقت رسيدن به سر کوچه بايد با پارچه اي سياه مواجه ميشد، روي آن نوشته شده بود:

در گذشت مادري مهربان، همسر مهربان آقاي ..... را تسليت ميگوئيم.

 

نقل از وبلاگ ياس هميشه بهار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:14  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
 
نا مه ای برای خدا
 

آن زمان که هيچ کس نبود،حتي زمان هم نبود،نميدانم کجا اما يک جايي آن بالاها-نه،هنوز بالا و پاييني هم نبود،حرف نبود،کلمه نبود،نه شب بود و نه روز،اصلا هيچ چيز نبود-خدا بود.فقط خدا.و خدا آفريد،زمان و مکان را،شب و روز را،کلمه را،آدم را و سيب را.*** يک شب که مثل همه شبها نبود،مردي که مثل همه مردم نبود،در غاري کوچک،به چيزي که هيچ کس نميداند،فکرميکرد،که ناگهان نوري از آسمان نازل شد.****آن نور فرشته اي بود که از طرف خدا براي آن مرد نامه آورده بود.پيش از آن هم خدا چندبار براي آدم نامه فرستاده بود.اما اين دفعه فرق ميکرد.چون قرار بودآخرين نامه باشد.؟!!!! فرشته گفت:"بخوان"،اما آن مرد که خواندن بلد نبود!خدا که از آن بالا همه چيز را تماشا مي کرد-نميدانم چطور-اما کاري کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدارا خواند:"بخوان به نام پروردگارت که تو راآفريد ..."و آن مرد پايين رفت تا برود و آخرين نامه خدارا براي مردم بخواند.***** اگر دلت گرفته است و نميداني چرا،اگر از بي وفايي دنيا و آدمهايش حالت گرفته است،اگر جواني را سوار پرشيا ميبيني و فکر ميکني حقت را خورده اند،اگر دانشجويي يا سر باز يا مسافر و دلت براي دست هاي خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است،اگر گمان مي کني چيزي را گم کرده اي و نميداني چيست،اگر ميخواهي داد بزني يا بلند بلند گريه کني و نميتواني.... ،اگر فکر ميکني دوره ليلي و مجنون به سر آمده،اگر غروب جمعه ها دلت بي بهانه تنگ مي شود..... ،اگر چندوقت است دلت را در خيابان جا گذاشته اي و فکر ميکني که عاشق شده اي،اگرفکر ميکني تنها ترين آدم روي زميني يااز هيچ چيزي شانس نياورده اي،اگر دلت پر است ازحرفهايي که به هيچ کس نميتواني بگويي و اگر....... يک شب وقتي همه خوابيده اند و فقط تو مانده اي و سکوت و ستاره ها آخرين نامه خدا را بخوان."بخوان به نام پروردگارت..." و اولين جواب را براي آخرين نامه خدا بنويس. بنويس به نام پروردگارت....و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چيزرا تماشا ميکند(تهيه شده توسط خسته اي گمنام)

بدانيد اين تنها نامه ايست كه بي جواب    نمی ماند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 23:26  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت ميگذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.  پرسيد شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. 

کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته ، با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،

فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 20:49  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
نامت چه بود؟
-آدم
فرزندِ؟
-من را نه مادري نه پدر.بنويس اول يتيم عالم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
اينک محل سکونت؟
-زمين خاک
آن چيست بر گرده نهاده اي؟
-امانت است
قدت؟
-روزي چنان بلند که همسايه خدا,اينک به قدر سايه بختم به روي خاک
اعضاي خانواده؟
-حواي خوب وپاک
روز تولدت؟
-درروز جمعه اي ,به گمانم که روز عشق
رنگت؟
-اينک فقط سياه
چشمت؟
-رنگي به رنگ بارش باران
وزنت؟
-نه آن چنان سبک که پرم درهواي دوست,نه آن چنان وزين که نشينم براين زمين.
جنست؟
-نيمي مرازخاک,نيم دگر خدا
شغلت؟
-درکار کشت اميدم,به روي خاک
شاکيِ تو؟
-خدا
نام وکيل؟
-آن ه فقط خدا
جرمت؟
-يک سيب از درخت وسوسه
تنها همين؟
-همين!!!!!!!!!!!
حکمت؟
-تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
-حواي آشنا
ترسيده اي؟
-کمي
زچه؟
-که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟
-بلي
که؟
-گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
-ديگر گلايه نه,ولي.....
ولي که چه؟
-حکمي چنين,آن هم به يک گناه؟
دلتنگ گشته اي؟
-زياد
براي که؟
-تنها فقط خدا
آورده اي سند؟
-بلي
چه؟
-دو قطره اشک
داري تو ضامني؟
-بلي
چه کس؟
-تنها کسم خدا
درآخرين دفاع؟
-مي خوانمش ,چنان که استجابت کند دعا

همين!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 15:38  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

با سلام .

قصد نداشتم این مطلب رو تو وبلاگ بزنم ولی خوب بعلت اینکه اکثر مخاطبین ما روزنامه نگارا و تحلیل گران مسائل اجتماعی و تحصیل کرده ها هستند به جهت بررسی آسیب شناسی مطلب ذیل یه چند روزی این مطلب رو تو وبلاگ می گذارم و انشااله هفته بعد این مطلب را پاک خواهم کرد.

طي روزهاي اخير، توی سایتها و روزنا مه ، پخش فيلم سکسي که به دروغ شايعه شده است متعلق به زهرا امير ابراهيمي بازيگر مشهور سريال نرگس است، جنجال فراواني به پا کرده است و حتي اين فيلم نيز در اينترنت پخش شده است.
خبرنگار خبرگزاري "شهروند" با بيان اين مطلب اعلام کرد که شنيده شده است برخي جريان ها با سوء استفاده از اين شايعه ي کذب، زهرا اميرابراهيمي را ممنوع التصوير کرده و تمام فيلم هاي وي که در نوبت نمايش بوده به حالت تعليق درآمده اند.
اين در حالي است که فيلم مذکور، توسط خود زني که شباهتي (هر چند زياد) با خانم اميرابراهيمي دارد، فيلمبرداري مي شود و اين مساله کذب بودن فيلم مذکور را تاييد مي کند.
خبرنگار "شهروند" مي افزايد: در سال هاي گذشته نيز فيلم هاي با مضاميني چنين با حضور افراد شبيه به بازيگران سينماي ايران در ايران منتشر شده بود که پخش کنندگان اين سي دي ها، به حبس و اعدام محکوم شده اند.
گفتني ست، خبرنگار شهروند پس از ساعت ها تلاش لحظاتي پيش موفق به گفت و گو با اميرابراهيمي شد. وي در اين گفت و گو، اعلام کرده که فيلم مذکور جعلي است و از منتشر کننده ي اين فيلم جعلي شکايت خواهد کرد.
ولی براستی فرض ما بر این باشد که قطعا هم باید اینگونه فکر کنیم ، این فیلم بدروغ و ساختگی جهت بی آبرو کردن فرد یا ترویج بی بندباری و اشاعه فحشا باشد، ولی سئوال من از شما تحلیل گران مسائل اجتماعی این است که چرا؟

 

 

 خودتون تحلیل کنید..............

 یه حاشیه: تو رو خدا تو بخش نظرات حرفای الکی و به درد نخور نذارید چون باعث می شه منم نظر خواهی رو غیر فعال کنم . نظر داشتین دربخش ربنا که خانم قطبی زحمتشو کشیدن نظراتتون رو بفرمائید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 16:0  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

 

 

    بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب

" آل عمران 8"

پروردگارا دلهاي ما را ميل به باطل مده ، پس از آنکه هدايت کردي و به ما از لطف خود رحمتي کن که تو بخشنده بي منت هستي .

ربنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين

"مومنون 109"

     پروردگارا ما به تو ايمان آورديم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما مهرباني کن که تو بهترين مهرباناني .

 

ربنا آتنا من لدنک رحمه و هيي لنا من امرنا رشدا

" کهف 10"

پروردگارا تو در حق ما لطف کن و بر ما وسيله رشد را فراهم کن .

ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين

" بقره 250"

پروردگارا به ما شکيبايي بده و ما را ثابت قدم گردان و بر شکست کافران ياري فرماي .

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 12:31  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

فردي از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذيرفت

او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ نشسته بودند

همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر ار بازوي آنها بود به طوري که نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آنها وحشتناک بود!

انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شدند ديگ غذا"جمعي از مردم"همان قاشقهاي دسته بلند"ولي در آنجا همه شاد و سير بودند!

آن مرد گفت نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند با آنکه همه چيزشان يکي است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت:خيلي ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد

                 محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد

نوشته شده توسط آرزو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:43  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 


اين داستان رو بخونيد.

مطمئنم هيچوقت داستانشو فراموش نمي کنيد.
كوهنوردي مي خواست به قله ي بلندي صعودكند.پس ازسالهاي سال تمرين وآمادگي هنگامي كه قصدداشت سفرخودراآغازكندشكوه وعظمت پيروزي راپيش روي خودآورد وتصميم گرفت صعودرابه تنهائي انجام دهد اوسفرش رازماني آغازكردكه هوارفته رفته روبه تاريكي مي رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادربزندوشب رازيرچادربه صبح برساند به صعودش ادامه داد تااينكه هواكاملا" تاريك شد به جزتاريكي هيچ چيزديده نمي شد سياهي شب همه جاراپوشانده بودومردنمي تواست چيزي ببيندحتي ماه وستاره ها پشت انبوهي ازابرپنهان شده بودندكوهنوردهمانطوركه داشت بالامي رفت درحالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود پايش ليزخورد وباسرعت هرچه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت واودرآن لحظات سرشار ازهراس تمامي خاطرات خوب وبدزندگي اش رابه يادمي آورد داشت فكرمي كردچقدربه مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي درشيب كوه گير كردومانع ازسقوط كاملش شد درآن لحظات سنگين سكوت كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فريادزد خداياكمكم كن !


ناگهان ندائي ازآسمان پاسخ داد ازمن چه مي خواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- واقعا"فكرمي كني مي توانم نجاتت دهم؟
- البته! توتنهاكسي بودي که تا ايجا توانستي من را نجات دهي و مي تواني مرانجات دهي.
- پس آن طناب دوركمرت راببر!
وبعدسكوت عميقي همه جارافراگرفت.
اما مردتصميم گرفت باتمام توان مانع ازپاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود. روزبعد گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد درحالي پيدا شدكه طنابي به دوركمرش حلقه شده بودوتنها يک متربازمين فاصله داشت.........
من وشماچي؟چقدر تاحالا به طنابي درتاريكي چسبيديم به خيال نجات؟
تاحالا چقدرحس كرديم كه خداوند فراموشمان كرده؟يكبار امتحان كنيم .
"بيايد طناب رو رها كنيم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:28  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

برهنگي : اولين برنامه شيطان

 

چون دامنه مطالعات و مقدار تحصيلات شما را نمي دانم از همه استدلالهاي علمي و فني دوري مي كنم و بي مقدمه حرفم را شروع مي كنم.

غفلت بزرگترين خطر براي انسان است ؛ غفلت از خداوند خالق هستي ،‌از مرگ معاد ؛ از جواني ؛ استعدادها؛ ارزشها و كرامتهاي انساني؛ از جامعه؛ دوستان و محرومان؛ از توطئه هاي دشمنان و ترفندها.

هر چيز و هر كس ما را غافل كند، ما را به خطر مي اندازد و بزرگترين دشمن ماست و هر چيز و هركس ما را از غفلت بيرون آورد و به ما هشدار دهد، بهترين دوست ماست! دوست ما خداوند است كه به ما هستي داد و به ما عقل، فكر ، علم ، هدايت و قدرت تشخيص و انتخاب داد و طبيعت را تسخير ما كرد و هم اوست كه كار نيكوي ما را به چند برابر خريداري مي كند.

 دوست ما، پيامبر عزيز اسلام است كه با بوسيدن دست دخترش در عصر زنده بگور كردن دختران ، به زنان مقام داد و براي زن حق مالك شدن ، راي داشتن، تحصيل كردن، انتخاب همسر و نظارت بر همه امور ، يعني حق امربه معروف و نهي از منكر قايل شد و زن را مثل مرد براي رسيدن به همه كمالات شايسته دانست . دوست، رزمندگان و شهدايي هستند كه با قبول جراحت و اسارت و شهادت و بي خوابي در مرزها و جاده هاي شهر و روستا ، كشور را امن ساختند تا من و شما هر شب در منزل به راحتي استراحت كنيم. اما دشمن ما، شيطان است كه با وسوسه خود ،‌آدم و حوا را فريب داد و آنان را به كاري وادار كرد كه موجب كنار رفتن پوشش بهشتي آنان گرديد. آري برهنگي ، اولين برنامه شيطان و اولين نتيجه عصيان بود. دشمن ما، تفكري است كه زن را براي هوس بازي ، تفنن و كاميابي مي خواهدو عكس او را وسيله تبليغات اجناس خود قرار مي دهد.

خواهرم !

من از شما مي پرسم: چرا دشمنان ما پيشرفتهاي علمي خود را از ما دريغ مي كنند اما نسبت به آنچه دختران و پسران ما را فاسد مي كند، بخشش مي كنند؟! در استقلال كشور و دفاع از ميهن ، زنان پوشيده بيشتر فرزندان خود را به جبهه فرستادند يا زنان بدحجاب؟! در اقتصاد و صادرات كشور، توليدات كشاورزي و صنايع دستي بيشتر توليد زنان با حجاب است يا بدحجاب؟ اگر به كشور عزيز ما هجومي شود مردان و زنان با ايمان زودتر فرار مي كنند ، يا عناصر سست ايمان؟! اغفال دختران پوشيده راحت تر است يا دختران بد حجاب؟! اگر برادر شما بناي ازدواج داشته باشد و شما را وكيل كند، آيا شما دختري را براي او انتخاب مي كنيد كه هر روز چشم هزاران جوان هرزه به او افتاده يا كسي را كه عفاف و حجاب او كامل تر و از چشم هوسبازان دورتر بوده است؟! آيا افت تحصيلي، نگراني و اضطراب ، امراض رواني و مقاربتي، فرزندان سرراهي ، فرار از خانه، ولخرجي و بهانه گيري، اسراف و تجملگرايي و بي بندو باري، در ميان دختران با تقوا بيشتر است يا دختران رها و بد حجاب؟!

خواهرم !

 حجاب از ضروريات اسلام است و شما بحمدلله فرزند اسلام هستيد، امروز هزاران خواهر شما با حجاب كامل به عاليترين درجات علمي رسيده و در صحنه هاي فرهنگي ، سياسي و اقتصادي كشور درخشيده اند. خواهرم ! اگر هر چيز را انكار كنيم، مرگ را نمي توان انكار كرد. من و شما دير يا زود بايد پاسخگوي همه كارهاي خود باشيم. كمال آفرينش ما در بندگي خداست نه اسارت هوس ها! در حجاب كامل رضاي خدا، پيامبر خدا (ص) ، امامان معصوم (ع) مردم با ايمان و خانواده هاي شهداست، ولي در بي بندوباري رضاي شيطان، افراد لاابالي و چشم چران هرزه است، در فكر جلب رضايت كدام باشيم؟!

خواهرم !

 اگر جلوه گري و دلربايي امروز شما، علاقه مردي را به همسرش كم كرد، فردا زن زيباي ديگري با جلوه گري خود ، دل شوهر شما را خواهد ربود و رونق زندگي شما را كم خواهد كرد! چه بسا لباس و آرايش فريبنده اي كه دل فقرا را به درد خواهد آورد و يقينا شما راضي نخواهيد بود براي خود نمايي، همنوعان تهيدست خود را دچار ناراحتي و پريشاني خاطر كنيد.

خواهرم!

 شرق بخاطر بي ايماني از هم پاشيد و غرب نيز به خاطر بي تقوايي از هم فروخواهد پاشيد ، بهوش باشيم و چنين تمدني را الگوي خود قرار ندهيم. اشتباه مي كند كسيكه خيال مي كند، بي حجابي نشانه تمدن است، خيال مي كند نگاه آلوده ديگران به او سود است. خيال مي كند جلوه گري گناه ساده ايست و نمي داند همين كار به ظاهر ساده ، ممكن است دانشجويي در فصل امتحانات را دچار شكست كند و يا راننده اي را به تصادف بكشاند و يا آرامش خانواده اي را به نگراني تبديل كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:44  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

حماسه 3 تير ؛ ملت كار را تمام كرد حماسه سوم تير 84 را هرگز از ياد نمي برم؛ پيروزي مستضعفين بر مرفهين بي درد. انتخابات رياست جمهوري سال گذشته از حساس ترين روزهاي طول عمرم بود. خيلي نگران بودم. چون اصلا دوست نداشتم جناب هاشمي راي بياورد و دوباره همان بلاهاي 16 سال گذشته بر سر مستضعفين و پابرهنه ها - يعني صاحبان اصلي اين انقلاب، بيايد. جبهه آنها برنامه ريزي و سرمايه گذاري فراواني داشت و از اين طرف هم بار تبليغات مردمي احمدي نژاد تنها بر دوش توده هاي مردم بود كه دلسوزانه يك رئيس جمهور مكتبي و مردمي مي خواستند. براي من كه در طول ايام تبليغات انتخاباتي تقريبا با همه كانديداها از جمله علي لاريجاني، احمد توكلي، محمد باقر قاليباف و محمود احمدي نژاد به سفرهاي تبليغاتي رفته بودم، راه روشن شده بود. چون ابتدا بين قاليباف و احمدي نژاد مردد شده بودم ؛ آن هم از اثرات القاي اين مساله بود كه نظرسنجي ها مي گويد قاليباف و صالح مقبول و از اين جور چيزها. اما يك سفر به همراه برادر قاليباف (به قول يكي "حاج باقر" ) كافي بود تا به طور كامل از راي دادن به او در هر شرايطي منصرف شوم. تكليف ما با استوانه نظام يعني هاشمي رفسنجاني نيز مشخص بود. از اين جهت از هيچ كمكي به دكتر احمدي نژاد كوتاهي نمي كردم چون تقريبا همه خصايصي كه از شهيد رجايي شنيده بودم را در او متجلي يافته بودم. از خاطرات مفصل و به يادماندني روزهاي تبليغات كه بگذريم؛ دو شب راي شماري را تا صبح بيدار بودم. استرس اجازه خواب نمي داد. مرحله اول خوب بود چون خبرهاي موثق و البته تاييد نشده را مي توانستيم منتشر كنيم كه تا صبح مشغول همين كار بوديم ولي در دور دوم اعلام كردند كه تنها خبرهايي كه از سوي وزارت كشور تاييد شود بايد منتشر گردد. لذا كار دشوار شد و البته آن شب ماهم بيكار. فقط حرص مي خورديم و منتظر نتايج رسمي بوديم. تقريبا اطميناني قلبي داشتيم كه علي رغم همه توطئه ها مردم احمدي نژاد را انتخاب كرده اند ولي خبري رسمي وجود نداشت. نزديكان هاشمي روانه ستاد انتخابات شده بودند و چند مصاحبه كردند كه بله... پيروزي آقاي هاشمي تقريبا قطعي است و از اين جور چيزها. قصد داشتند فضا را اينگونه بسازند كه هاشمي راي آورده تا اگر نتايج عكس خواسته آنان شد، مدعي تقلب شوند ولي نتايج آرا آنچنان كوبنده بود كه حرفي باقي نمي گذاشت. در همين استرس ها بوديم كه تصوير صفحه نخست كيهان روز 4 تير بر روي سايتش قرار گرفت. حاج حسين شريعتمداري مثل هميشه شجاعت و زيركي مثال زدني خود را به نمايش گذاشت. ديگر كار تمام شده بود و به حول و قوه الهي هيچ قدرتي نمي توانست در مقابل خواسته مردم بايستد ... تيتر كيهان را هيچ وقت فراموش نمي كنم ... " ملت كار را تمام كرد "

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 21:12  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
(شنبه شب)پس از گذشت تنها سه دقیقه از آغاز سخنرانی احمدی نژاد در اجلاس آفریقا که در گامبیا برگزار می شود، سیستم صوتی سالن اجلاس به طریقه مشکوکی از کار افتاد و تلاش ها برای رفع این مشکل نیز با بن بست مواجه شد. قطع سیستم صوتی درست در لحظه ای اتفاق افتاد که احمدی نژاد پس از بیان مقدمه، شروع به صحبت علیه رژیم صهیونیستی کرده بود. بلافاصله بعد از قطع شدن سیستم صوتی، هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا نیز از جای خود برخاست تا مشکل را برطرف کند اما او نیز موفق نشد و برای اجلاس تنفس اعلام شد و سخنرانی رئیس جمهوری اسلامی ایران که به وقت محلی قرار بود ساعت ۱۵ برگزار شود، ۲ ساعت به تعویق افتاد. نکته جالب آنکه ارتباط شبکه خبر که قرار بود این سخنرانی را به صورت مستقیم پخش کند، به رغم قرارداد قبلی با شرکت آمریکایی که پشتیبانی ماهواره ای این ارتباط مستقیم را برعهده داشته است، دقایقی پیش از آغاز سخنرانی قطع شد. این اقدامات کارشکنانه در حالی صورت گرفت که رئیس جمهور ایران از اولین دقایق ورود به گامبیا تا کنون مورد استقبال گسترده مردم این کشور قرار گرفته است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 21:1  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

در چشمانش خدا را به تماشا نشسته ام

فرزند پاكي ها وسادگي ها!
خلقت در تو حقير گشته  وآفرينش در تو تمام.
پاكي ويكرنگي در چشمان معصومت موج ميزند ويگانگي پروردگار در وجودت معنا يافته.
در اعماق قلبم ندايي از دورتر ها تورا ميخواند كه تو پاكترين موجودي ، تو چشمان زلالي داري كه هرگز ناپاكي هاي دنيا را نمي بيند.
اما زباني براي گفتن نداري.در اين دنيا ، همه زبانها، خواسته وناخواسته ، آلوده به دروغ وتزويرند. اما تو كه كلمه اي براي گفتن نداري واگر داري ، نمي تواني بگويي، هم سن هاي توآموخته اند كه چگونه راستها ودروغها را در هم ادغام كنند، اما تو كه زباني گويا نداري، با زباني پاك كه آلوده به هيچ نوع پليدي نيست، در سكوت، سرشار از گفتن هستي.
سهم تو از اين گيتي فقط جثه اي كوچك ، جسمي بي زبان، اما چشماني گوياست، از دنيايي مملو از رنگها وتزويرها.اي كاش نگذاري كه هيچ گاه هزار رنگي ها وتزوير ها در اين دنياي ماشيني تو را در خود محو كند.
چشمان تو از اعماق درونت هزاران هزار سخن پنهان براي گفتن دارند.آلودگي هاي اين دنيا در دستان كوچك تو جاي نمي گيرد.اي كاش آدمكانِ آدم نما نگاه ترحم آميز خود را از وجودت بزدايند وآفرينش را در تو معنا كنند.
اما حيف و صد حيف كه هرگز عقل كور آدمكان به سادگي وجودت نتواند انديشيد.
پرنده كوچك من ! من تو را به وسعت آسمانها وبه زلالي درياها خواهم ستود، كه يگانگي آفرينش وپاكي خلقت را ، فقط و فقط، در وجود كوچك تو مي بينم. وجود آلوده به رنگهايمان را با بالهاي كوچكت به پاكي آفرينش ببر.   بگذار دستهاي نا توانم بر سرت سايه باني از عشق باشد. بگذار حتي براي لحظه اي ، شادي را در دلت ولبخند را بر چهره معصومت ببينم، كه آن موقع كه خدا را در وجودت مي بينم، ندايي لا يتناهي برايم مي دهد وبنده اي پاك وزلال در خاطرم مجسم ميشود، كه ميشود خدا را در چشمانش به تماشا نشست ووجودِ پاكش را در او تجسم كرد.
اگر قطره اي از دنيا در وجود پاكي ها بريزد، مبدل به مردابي مي شود كه در گوشه گوشه اش گندابها لانه دارند.آن زمان صداي قهقهه زمان را ميشنوي كه فاتحانه ، كشان كشان وجودي ديگر را بر دنياي تزوير ميبرد.

به قلمِ : پري ناز حقيقت دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:54  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

غم و درد

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه غم و دردهاي شخصي مرا كه كثيف و كشنده بود از من گرفتي، و غم‏ها و دردهاي خدايي دادي، كه زيبا و متعال بود.
خدايا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتي، تو مار به آتش عشق سوختي، در كوره غم گداختي، در طوفان حوادث ساختي و پرداختي، تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي، و در كوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا سنگ زيرين آسيا كردي، و به من قدرت تحمل دادي كه اين همه درد و فشار را، كه در تصورم نمي‏گنجيد، بر قلب و روحم حمل كنم، از مجالس جشن و شادي بگريزم و به مراكز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدايا! تو را شكر مي‏كن مكه غم را آفريدي، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر كردي.
خدايا! در غم و درد شخصي مي‏سوختم، تو آن‏چنان در دردها و غم‏هاي زجرديدگان و محرومان و دل‏شكسته‏گان غرقم كردي، كه دردها و غم‏هاي شخصي را فراموش كردم. تو مرا با زجر و شكنجه همه محرومين و مظلومين تاريخ آشنا كردي، از اين راه تو علي را به من شناساندي، تو مرا با حسين آشنا كردي، تو دردها و غم‏هاي زينب را بر دلم گذاشتي، تو مرا با تاريخ درآميختي، و من خود را در تاريخ فراموش كردم، با ازليت و ابديت يكي شدم، و از اين نعمت بزرگ، تو را شكر مي‏كنم.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه به من درد دادي و نعمت درك درد عطا فرمودي، تو را شكر مي‏كنم كه جانم را به آتش غم سوزاندي، و قلب مجروحم را براي هميشه داغدار كردي، دلم را سوختي و شكستي، تا فقط جايگاه تو باشد.
خدايا! همه‏چيز بر من ارزاني داشتي و بر همه‏اش شكر كردم. جسمي سالم و زيبا دادي، پايي قوي و تند و چالاك عطا كردي، بازواني توانا و پنجه‏اي هنرمند بخشيدي، فكري عميق و ذهني شديد دادي، از تمام موهبات علمي به اعلا درجه برخوردارم كردي، موفقيت‏هاي فراوان به من دادي از همه‏چيز، و از همه زيبايي‏ها، و از همه كمالات به حد نهايت به من اعطا كردي و بر همه‏اش شكر مي‏گذارم.
اما اي خداي بزرگ! يك چيز بيش از همه‏چيز به من  ارزاني داشتي كه نمي‏توانم شكرش كنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اكسيري ساخت كه جز حقيقت چيزي نجويد، جز فداكاري راهي برنگزيند، و جز عشق چيزي از آن ترشح نكند.
 نمي‏توانم بر اين نعمت تو را شكر كنم ولي به خود جرأت مي‏دهم از تو بخواهم كه اين اكسير مقدس را تباه نكني.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا بي‏نياز كردي، تا از هيچ‏كس و از هيچ‏چيز انتظاري نداشته باشم.
خدايا! عذر مي‏خواهم از اين كه در مقابل تو مي‏ايستم و از خود سخن مي‏گويم و خود را چيزي به حساب مي‏آورم كه تو را شكر كند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدايا! آنچه مي‏گويم از قلبم مي‏جوشد و از روحم لبريز مي‏شود.
خدايا! دل‏شكسته‏ام، زجركشيده‏ام، ظلم‏زده‏ام، از همه‏چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده‏اي تيره و مبهم و تاريك قرار گرفته‏ام، تنها تو را مي‏شناسم، تنها به سوي تو مي‏آيم، تنها با تو راز و نياز مي‏كنم.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در كوير تنهايي، انيس شب‏هاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و كمك كردي، در ايامي كه هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه و پيش‏بيني نبود، تو بر دلم الهام كردي و به رضا و توكل مرا مسلح نمودي، . در ميان ابرهاي ابهام، در مسير تاريك و مجهول و وحشتناك، مرا هدايت كردي.
خدايا! خسته و دل‏شكسته‏ام، مظلوم از ظلم تاريخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، نااميد در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بي‏كس، فقير در كوير سوزان زندگي، محبوس در زندان آهنين حيات.
دل غم‎زده و دردمندم آرزوي آزادي مي‏كند، وروح پژمرده‏ام خواهش پرواز دارد، تا از اين غربت‏كده سياه، رداي خود را به وادي عدم بكشاند و از بار هستي برهد، ودر عالم نيستي فقط با خداي خود به وحدت برسد.
اي خداي بزرگ! تو را شكر مي‏كنم كه راه شهادت را بر من گشودي، دريچه‏اي پرافتخار از اين دنياي خاكي به سوي آسمان‏ها باز كردي، و لذت‏بخش‏ترين اميد حياتم را دراختيارم گذاشتي، و به اميد استخلاص، تحمل همه دردها و غم‏ها و شكنجه‏ها را ميسر كردي

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:43  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
چه كنم فاطمه جانم؟

چه شبي است امشب خدايا ! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بيتاب نبوده است. اين دل ودست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است. اين اشك اينقدر مدام نباريده است . چه كند علي با اين همه تنهايي!
اي خدا ! در سوگ پيام آور تو كه سخت ترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود . مي گفتم :گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست . اما اكنون چه بگويم؟ اينهمه تنهايي را كجا ببرم؟ اينهمه اندوه رابا كه قسمت كنم؟   اي خدا چقدر خوب بود اين زن! چقدر محجوب بود ! چقدر مهربان بود ! چقدر صبور بود!
گاهي احساس ميكردم كه فاطمه اصلا دل ندارد. وقتي ميديدم به هيچ چيز دل نمي بندد، با هيچ تعلقي زمين گير نميشود ، هيچ جاذبه اي او را مشغول نمي كند . هيچ زيور وزينت و خوراك و پوشاكي دلخوشي اش نميشود، هر داشتن ونداشتن ، تفاوتي در او ايجاد نميكند، (آنگاه) يقين ميكردم كه او جسم ندارد ، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است .
وگاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي داردكه هيچ مردي ندارد . استوار چون كوه ، با صلابت چون صخره، تزلزل نا پذير چون ستونهاي محكم و نامرئي آسمان.
چند سال مگر از جاهليت مي گذرد؟جاهليتي كه شتر در آن مقام داشت و زن ارزش نداشت.جاهليتي كه در آن دختر ، ننگ بود واسب  ، افتخار.
زني در مقابل قومي با اين تفكر و بينش بايستد ويكه و تنها از حقيقت دفاع كند! اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولادهم باشد ،آب ميشود.
گاهي احساس مي كردم كه فاطمه دلي از گلبرگ دارد،نرم تر از حرير، شفاف تر از بلور.
وحيرت مي كردم كه چقدر يك دل مي تواند نازك باشد ، چقدر يك انسان مي تواند مهربان باشد.
غريب بود ، خدا! غريب بود ! من گاهي از دل او،  راه به عطوفت تو ميبردم. وقتي به خانه مي آمدم انگار پا به درياي محبت ميگذاشتم، انگار در چشمه صفا شستشو ميكردم. خستگي كجا ميتوانست خودي نشان دهد.
زندگي دشوار بود و مشكلات بسيار، اما انگار من بر ديباي مهر فرود مي آمدم، بر پشتي لطف تكيه مي زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه هاي خود احساس مي كردم.
فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود. با وجود ا و تشنگي ،گرسنگي ، سختي، جراحت، كسالت و خستگي براستي معنا نداشت. اكنون با رفتن او ، من خستگي هاي گذشته را هم بر دوش خود احساس مي كنم.
خسته ام خدا ! چقدر خسته ام.
چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم؟!  اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود ،آب را بر بدن او حرام ميكردم. اگر دفن واجب نبودن خاك را هم بر او حرام ميكردم. حيف است اين جسم آسماني در خاك . حيف است اين پيكر ثريايي در ثري. حيف است اين وجود عرشي در فرش.   اما چه كنم كه اين سنت دست وپا گير زمين است. از تبعات زندگي خاكي است.
اسماء بيار آن كافور بهشتي را كه ديگر دل ، تاب تحمل ندارد.  ثلث اين كافور بهشتي را كه جبرئيل آورده، حنوط پيامبر شد-كه سلام براو و خاندان پاكش باد-، ثلث ديگر، حنوط تو مظلومه مهربان من! وثلث ديگر ازآن من . كي مي شود اين ثلث آخر به كارآيد ومن تنها مانده را به شما دو عزيز رفته ملحق كند؟
آن كفن هفت تكه را بده اسماء! كاش مي شد آدمي به جاي يار عزيزتر از جان خويش، فراق را براي هميشه كفن كند .
خدايا ! اين كنيز توست ، اين فاطمه است ، دختر پيامبر و برگزيده تو.
دختر بهترين خلق تو ، دخترزيبا ترين آفرينش تو ، خدايا ! آنچه رهايي اش را سبب مي شود بر زبانش جاري كن، برهان او را محكم گردان ، درجات او را متعالي فرما واو را به پدرش برسان.
بچه ها بياييد. . حسن جان ! حسين جان! زينبم! عزيزم ام كلثوم ، بياييد  با مادر وداع كنيد.   سخت است ميدانم ، خدادر اين مصيبت بزرگ به اجر وصبرش ياريتان كند . آرامتر عزيزان  از گريه ، گريزي نيست. اما صيحه نزنيد، شيون نكنيد، مثل من آرام اشك بريزيد  .
نمي دانم چطور تسلايتان دهم. اين مادر آخر مادري نبود كه همتا داشته باشد ، كه كسي بتواند جاي او را پر كند ، كه جهان بتواند چون او دوباره بزايد. اما تقدير اين بوده است ، راضي شويد به مشيت خداوند وزبان به شكوه نگشاييد.اين قدر صدا نزنيد مادررا !  او كه اكنون توان پاسخ گفتن ندارد ، فقط نگاهش كنيد و آرام اشك بريزيد. اما نه ، انگار اين دستهاي اوست كه از كفن بيرون ميآيد و شما را در آغوش مي گيرد . اين باز همان دل مهربان اوست كه نمي تواند پس از وفات نيز نداي شما را بي جواب بگذارد.
تا كجاست مقام قرب  تو فاطمه جان!
شما را به خدا بس كنيد بچه ها ! برخيزيد!  اين جبرئيل است كه پيام آورده ، برخيزيد!
جبرئيل ميگويد : روح اين بچه ها مفارقت مي كند از جسم ، بردارشان .   جبرئيل مي كويد : عرش به لرزه در آمده ، بردارشان ، شيون ملائك آسما ن را برداشته ، بردارشان ، تاب وتحمل خدا هم... علي جان ! بردارشان .
برخيزيد بچه ها ! چه شبي است امشب خدايا ! لا حول ولا قوه الا بالله.   برخيزيد بر مادرتان نماز بخوانيم ، نماز آراممان مي كند ، نمازتسلايمان مي بخشد .  
حسن جان! بگو بيايند، به آن چند نفر بگو آرام ومخفيانه و بي صدا بيايند .  همه كار همين امشب بايد تمام شود، وصيت مادرتان زهراست.  صبور باش حسين جان ! دلت را به خدا بسپار ،  در اين مصيبت عظمي از او كمك بگير.
انا لله وانا اليه راجعون... وانا الي ربنا  لمنقلبون
عليكم السلام، خدا پاداشتان دهد ، اينجا بايستيد، پشت سر من، صبور باشيد.
آرام گريه كنيد .وصيت دختر پيامبر را از ياد نبريد ، به صداي گريه تان ، ديگران را هشيار نكنيد،  همين شما فقط بايد در نماز شركت كنيد . دلهايتان را به ياد خدا آرامش ببخشيد.
لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم
خدايا من از دختر پيامبر تو راضي ام، اكنون كه او گرفتار وحشت است تو همدم او باش .
خدايا ! مردم از او بريده بودند تو با او پيوند كن . خدايا بر او ظلم كردند ، تو برايش حكم كن كه بهترين حاكمان توئي .
الصلوه...الصلوه...     الله اكبر

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 14:9  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

تار و پود مصطفي يك لاله بود آن هم بسوخت

ايام شهادت حضرت صديقه طاهره خانم حضرت فاطمه زهرا (س)

 بر تمامي امت مسلمان بالاخص دلدادگان اهلبيت و ولايت تسليت باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:29  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

باز هم يك امتياز منفي ديگر !

انسانهاي عاقل و خويشتندار معمولا با اتكابه عقلانيت و شعورخويش وبا تشخيص مصالح و الويتها بعضا در مقابل بخشي از حقوق ضايع شده خود صبوري پيشه كرده وبا چشم پوشي از حقوق مسلم خود پي گير مسائلي مهمتر مي شوند ولي اگر اين خصيصه تداوم يافته ودر بخشهاي وسيعتري از زندگي و حقوقِ مربو طه تسري يابد موجبات بي غيرتي و بي اهميتي فرد در مقابل پيش پا افتاده ترين حقوقش را فراهم مي سازد اين رو حيه وحالت در واقع به منزله يك نوع بي هو يتي فرد يا گرو هي از انسانهاست كه زمينه استيلا ي افراد فرصت طلب را در سود جو يي هاي متعدد بوجود مي آورد.
آنچه تاكنون در خصوص حقوق حقه ومسلم بخش وسيعي از مردم ايران كه به زبان تركي در قالب قوميتهاي مختلف تكلم مي كنند مي توان گفت اينست كه همواره متانت و خويشتن داري اين مردم در خصوص حقوق منطقه اي خويش توسط افرادي حمل بربرداشتهاي غلط و كج انديشانه اي شده استكه نشان از رذالت فرصت طلبانِ بي مغز يست كه سردرآخوري كرده اند كه استعمار پير در دو راني طولاني با تو سل بر آن به ملتها حكومت كرد ولي نهايتا بجز عِرض خويش چيزي نبرد.
هفته پيش كوته فكري ابله در سطوري سخيف در نشريه ايران سر بر تنوري گرفت كه پيشينه آتش آنرا جاهلاني مغرور هر از چند گاهي در اشكال مختلف تدا رك مي بينند.
اين روز نامه كه نام زيباي ايران رابر خود نهاده است دانسته يا ندانسته به اقدامي دست زده كه ميليونها ايراني غيرتمند را آزرده خاطر ساخته وبا تو هين به هويت فرهنگي آنان پيش پا افتاده ترين حق مسلم آنان را كه لزوم حفظ احترام متقابل است زير پا گذاشته است.  هموطنان فارسي زبان  علي الخصوص تهرانيها در ميان ما ترك زبانها علي الخصوص آذريها از احترام ويژه اي برخوردارند ولي اين بدان معنا نيست كه مزيتي خاص و افزونتر داشته باشند بلكه بخاطر صرفا هم وطن بودنشان كه در تمامي مسائل مربوط به اين كشور با هم ديگر شريكيم تذكر اين واقعيت بخاطر آنست كه اگر معدودي افراد كوته فكر و كج انديش فقط وفقط بخاطر پايتخت نشين بود نشان خود را سر وگردني بالاتر گرفته وگاهگاهي هوس برتري طلبي بر كله بي فكرشان مي زند و وقتي گل مي كند چنان اراجيف و مزخرفاتي را در قبال يك ملت عظيم سر هم ميكنند، بدانند كه سخت در اشتباهند.به همين بهانه در كوتاه سخني بايد پرسيد كه چرا تاكنون مسئولين كشوري در مقابل چنين تو هين هايي سكوت كرده و همچنان نظاره گر چنين بي حرمتي ها هستند تا كِي بايد در فيلمها و سريالها نقش هاي ابلهانه وتو هين آميز به ترك زبانهااختصاص داده شود  اين كار گردانها و تهيه كننده ها به چه فكري هستند كه هر چه نقش دست آخر و منفي در فيلم نامه هست مالِ تركها باشد؟ هر چه لودگي و مسخره بازي هست نقش آفرين آن در برنامه ها تر كها بوده و همواره ادا واطوار خط دار و نمادهاي بي فرهنگي به قامت تركها دو خته مي شود...  ما قصد نداريم اين رفتارها را سياست گذاريِ دشمنان خارجي بناميم ولي هر چه هست ريشه در كج فهمي كساني دارد كه همواره با فرهنگ و ملت ترك زبان سرناسازگاري داشته و هيچ وقت عنصري فعال در ميان اين ملت را كه ترك با شد تحمل نمي كنند اگر به تمدن باستاني اين ملت بزرگ هم مراجعه كنيم ايرانيان بعنوان يك ملت واحد و متشكل از فارس ، ترك ، لر ، بلو چ  ،كرد و ...ساير قو ميتهاي اين ميهن پهناور به حساب آمده اندحال اين چه رفتار و افكار يست كه مانند يك بيماري عصبي بر جسم وروان عده اي معدود مستولي شده و همواره احساس كاذب مهتري داشته وبه ديگرآزاري مبتلا هستند؟!  چرا كسي به اين بيماران كهتري گرفته هم وطن رسيدگي نمي كند تا چنين آلودگيها پيش نيايد؟اين عقب افتاده ترين روش توهين است كه زبان كسي را تمسخر كنند! اگر آناني كه مدعي العمومنددر چنين مواقعي كه بسيار حساس نيز هست ساكت بمانند ودم بر نياورند هم به خود خيانت كرده اند وهم غيرت يك ملت را به سان آتشي برزير خاكستر نهان ساخته اند.شايسته است با عوامل بي مسؤليتي چنين جسارتي به نحو قانوني برخورد شود تا ديگراني كه از اين تفرقه افكني ها بهره مندمي شوند حساب دستشان آمده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:23  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

رضا حسين پاشايي دانش پژوه و نابغه جوان اينترنتي در گفتگو با سيماي مراغه:


استفاده كنندگان از كامپيوتر و اينترنت در ايران  بايد


سيستم امنيتي خود را در برابر هكرهاي خارجي ارتقاء دهند


رضا حسين پاشايي دانش آموز جوان و نابغه اينترنت در گفتگو با خبرنگار ما گفت:ايران‌ آسيب‌ پذيرترين‌ كشور خاورميانه‌ دربرابر هكرهاي‌ اينترنتي مي باشد.
وي گفت: ‌ يكي‌ از معتبرترين‌ شركتهاي‌ توليد كننده‌سيستمهاي‌ امنيتي‌ رايانه‌اي‌ و اينترنتي‌ در دنيا براساس‌ تازه‌ترين‌ تحقيقات‌ خود اعلام‌ كرد كه‌ ايران‌درصدر كشورهاي‌ خاورميانه‌ از لحاظ آسيب‌پذيري‌ در برابر حملات‌ هكرهاي‌ اينترنتي‌ قراردارد.  اين‌ شركت‌ اعلام‌ كرده است كه‌ دربين‌ كشورهاي‌ داراي‌ تعداد نسبتا پايين‌ كاربران‌اينترنت‌، پنج‌ كشور خاورميانه‌ جزو 10 كشورآسيب‌پذير در برابر حملات‌ هكرها در دنيا قراردارند.
وي افزود: در سال‌ 2004 تعداد ويروسهاي‌ اينترنتي‌در سطح‌ جهان‌ بيش‌ از 50 درصد و سرقت‌ هويت‌نيز بيش‌ از 30 درصد افزايش‌ يافته است.
حسين پاشايي گفت: دو علت‌ عمده‌ ضعف‌ سيستمهاي‌ امنيتي‌اينترنتي‌ در خاورميانه‌، يكي‌ ضعف‌ قانون‌ دركشورهاي‌ خاورميانه‌ در برابر هكرها است‌ وديگري‌، سرمايه‌ گذاريهاي‌ ناچيزي‌ است‌ كه‌ درمنطقه‌ بر روي‌ سيستمهاي‌ امنيتي‌ رايانه‌ها انجام‌مي‌گيرد.
وي افزود: استفاده كنندگان از اينترنت در ايران به جاي استفاده هاي بي مورد از اينترنت بايد سطح معلومات خود را بالاخص امنيت سيستمهاي خود را ارتقاء دهند تا هكرهاي بيگانه خارجي نتوانند به راحتي بر روي سيستم آنها نفوذ كنند. و بالتبع فكر و مغز ايراني بايد در سطح جهاني مطرح شده و باعث شوند دنيا از مغز ايراني حساب برند.
وي گفت: همه ما مي دانيم اينترنت بهترين وسيله تبادل اطلاعات و پيشرفته ترين وسيله براي ارتباط با تمام نقاط جهان و علوم و فنون پيشرفته جهاني است. ولي متاسفانه عده اي از جوانان با سوء استفاده از اين وسيله با ارزش و استفاده هاي غيراخلاقي از آن نه تنها وقت با ارزش خود را تلف مي كنند بلكه با ايجاد جوي ناسالم در جامعه به تهاجمات فرهنگي دشمنان نظام و اسلام پاسخ مثبت مي دهند.
وي از جوانان خواست تا با استفاده هاي مفيد و علمي از اينترنت زمينه را براي شكوفايي اين علم جهاني و گسترده در ميهن اسلاميمان و شناساندن مغز ايراني به جهانيان تلاش كنند.
لازم به ذكر است رضا حسين پاشايي كه خود آشنايي بسيار زيادي با اينترنت دارد و در نوع خود نابغه اينترنتي به حساب مي آيد در اعتراض به هتك حرمت به نبي مكرم اسلام و در اعتراض به جهت گيريهاي سياسي كشورهاي اروپايي مخصوصا آمريكا در قبال استفاده از انرژي صلح آميز هسته اي اقدام به هك كردن بيش از 2000 سايت اينترنتي اروپايي و آمريكايي با نام مستعار(آروين)  كرده است كه خود خبرگزاريهاي اين كشورها از اين جوان مراغه اي بعنوان نابغه يادكرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:17  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

  آيا اين اعتراض است ؟ نظر شما چيست؟

نمای اول

ارديبهشت داغ تهران، اتوبوس خط تجريش-انقلاب...ناگهان زنی با اين هيبت و هيات سوار اتوبوس می شود، مقعنه اش را به دست گرفته و نگاههای شگفت زده مردم به خودش  را رصد می کند!

نمای دوم!

عکس گرفتن از اين صحنه واقعا مشکل بود، چون هنوز از فمينيست بودن يا مجنون بودن مشاراليها اطلاعی در دست نبود و ممکن بود هر آن به سمت من و دوربين حمله ور شود، ولی با موفقيت عکاسی شد و بعد از شليک ! دوربين سالم به پايگاه خود بازگشت.

در خیابان

وی با خونسردی از اتوبوس پياده شد...در حالی که هنوز نفهميده بودم و هنوز هم نمی دانم  که اين خانم حالت طبيعی داشت و می خواست اعتراض سياسی بکند يا هوای داغ و...کار خودش را کرده بود،‌نظر شما چيه؟

البته بگم خبرنگار اين مطلب من نبودما . من اين مطلب رو از يكي از دوستان گرفتم  . ولي نظرخواهي رو فعال كردم كه لااقل نظرتونو دراين مورد بديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 13:13  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

تهديد اسرائيل به محو ايران
از نقشه جهان!

در حالي كه جمهوري اسلامي ايران اعلام كرده است هرگونه تجاوز به خاك مقدس خود را با تمامي قوا پاسخ خواهد داد، شيمون پرز، معاون نخست‌وزير رژيم صهيونيستي گفت: محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري ايران كه خواستار محو اسرائيل از نقشه جهان شده است، بايد بخاطر داشته باشد كه كشور خودش را نيز مي‌توان نابود كرد.
به نوشته روزنامه صهيونيستي هاآرتص، پرز به خبرگزاري (رويترز)گفت: آنها مي خواهند اسرائيل را از روي نقشه محو كنند... حال كه مسئله نابودي مطرح شده، ايران هم مي تواند نابود شود اما من نمي‌خواهم رويكرد چشم در برابر چشم را پيشنهاد كنم
پرز افزود:  اسرائيل تحت هر شرايطي از خود دفاع مي كند اما ما آن را تنها مناقشه اي بين ايران و اسرائيل نمي‌دانيم.
 وي همچنين ادعا كرد كه ايران تلاش‌هاي جامعه بين‌المللي را براي حل تنش موجود بر سر اهداف هسته‌ايش به تمسخر گرفته و مسئله اعتبار شوراي امنيت سازمان ملل در ميان است.
معاون نخست وزير رژيم صهيونيستي گفت:  شوراي امنيت بايد اقدامي انجام دهد. اگر لحظه حساس فرا برسد و آنها قادر به اتخاذ اقدام يا سياستي نباشند... موجوديت شورا را به عنوان يك نهاد مهم جهاني به خطر مي اندازند.  پرز در بخش ديگري از سخنانش نسبت به ايجاد مسابقه اي تسليحاتي درصورتي كه ايران سلاح اتمي توليد كند، هشدار داد.
رژيم صهيونيستي با داشتن 100 تا 200 كلاهك هسته‌اي كه تحت هيچ نظارت بين‌المللي قرار ندارد، خطري جدي براي صلح و امنيت منطقه‌اي و بين‌المللي محسوب مي‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 12:24  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

بهترين لحظه زندگي پرحرف‌ترين رئيس‌جمهور دنيا!

جورج بوش، رياست جمهوري آمريكا در گفت‌وگويي با يك روزنامه آلماني از بهترين و بدترين لحظات زندگي‌اش از زمان ورود به كاخ سفيد در سال 2001 سخن گفت.
جورج بوش به روزنامه آلماني  بيلد ام زونتاگ  گفت: بهترين لحظه در اين سال‌ها زماني بود كه يك ماهي سه و نيم كيلويي را از درياچه صيد كردم.
او بدترين لحظه را حملات 11 سپتامبر 2001 دانست كه طي آن حدود 3000 نفر در نيويورك و واشنگتن جان خود را از دست دادند.
با اين حال رئيس‌جمهور آمريكا گفته است كه او لحظات عالي بسيار زيادي را تجربه كرده است و مشكل است بهترين آن را تعيين كند.
جورج بوش درباره حملات 11 سپتامبر گفت: در چنين لحظاتي مدتي طول مي كشد تا درك كنيد چه اتفاقي افتاده است.
وي گفته: نسل جوان در آمريكا علاقه زيادي به مسابقات جام جهاني فوتبال دارد و اشخاص مسن مانند من به تازگي متوجه شده‌اند چرا اين مسابقات براي ساير مردم دنيا مهم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 12:20  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

حتما بخونش !

خدايا ذهن من پراز  سؤال است
درونم هاج وواج وقيل وقال است
سؤالي دارمت يارب زيا رو
كه بالا ميرود پولش زپارو
بگو با من، فلان آقا چه كرده؟
»مگر او مي كند تخم دو زرده؟«
كه زير پاي او بنز وسمند است
يكي هم  همچو بنده مستمند است
بود ماشين بابايم قراضه
نه چون ماشين او آكبند وتازه
گمان كردي كه چون باباي بنده
به روي غصه وغم كرده خنده
هواي مهتري در سر ندارد ؟
كه عمرش را به پاكي مي گذارد
چرا فرزند آن مرد ريا كار
كه مردم گشته از دستش دل آزار
به هر روزش لباسي نو بپوشد
تكبر ها بر امثالم فروشد
اگرتاناكوراروزي نباشد
به سالي يك مرا روزي نباشد
مگر فرزند آن بابا چه دارد ؟
خوشي دائم بر احوالش ببارد
شد استخدام وماهم گشته علاف
زبس باباي او هر جا زند لاف
نه دانشگه،نه سربازي برفته
همه حل مي شود عرض دو هفته
چه شبها من نخفتم بهر تحصيل
نشستم تا كه مغزم را زنم بيل
چو پايم را به دانشگه نهادم
غم آمد روي غم هايم دمادم
الهي كل دانشگه فنا باد
كه كاغذ پاره اي بر عمر ما داد
نه تنها عمر ما،بَل پول بابا
گرفت وسخره كرد اين علم ما را
مرا مادر معلم هست وبابا
همه دانند كآن شغليست والا
چرا فرزندشان بيكاره باشد؟
همه خوشبخت واو بيچاره باشد
كجاي كارهايم اشتباه است؟
كه لبهايم نشيمنگاه آه است
چرا خالق تو ما را آفريدي ؟
ز بد بختي ما لذت چه ديدي؟
تومو دادي ،ولي پس شانه ام كو؟
حياتي داده اي ،كاشانه ام كو؟
هنر دادي،خريدارش ندادي
به علم كس چرا كارش ندادي؟
نهان در پشت هر كار تو حكمت
يقين منظور ما هم بوده خدمت
مگير از ما به دل درد دلم بود
بگفتم با تو آنچه مشكلم بود
بيا از جرم ما صرف نظر كن
اگر شد فرصتي بر ما نظر كن

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 15:30  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
خيلي بدم مي آيد!!
ياداشت يك دانشجو

شده تا حالا از چيزي بدتان بيايد،آنقدر كه بخواهيد يك جوري از جلو چشمتان دورش كنيد؟ مخصوصا كه حق هم داشته باشيد كه از آن چيز بدتان بيايد ؟!
-من بدم مي آيد!!از اين كه سر كلاس به بغل دستي ام نگاه كنم تا بپرسم»جمله آخر استاد چه بود«و ببينم به جاي تخته به دختر جلويي نگاه مي كند .
-من بدم مي آيد!! از اين كه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همكلاسيمان به جاي آنكه نگاهش به جزوه باشد ،به ناخن هاي نارنجي رنگش نگاه مي‌كند!!
-من بدم مي آيد !!هر وقت به بوفه مي روم بايد از جلو  دانشجوياني رد بشوم كه بدون هيچ خجالتي د ر مورد مش موي دختر همكلاسيشان صحبت مي‌كنند !!
-  من بدم مي آيد!!از اين كه وقتي از دوستم مي پرسم، مي داند كداميك از دختر ها جزوه  تميز و كافي دارد ؟ بگويد همانكه ماتيك مسي مي زند وپشت چشمش را آبي مي كند.
-من بدم مي آيد !! از اين كه ساعت هفت صبح با يكي از دختر هاي همكلاسم همزمان از مترو پياده مي شويم اما هميشه ديرتر از من به كلاس مي رسد،  چون اول مي رود دستشويي هاي ساختمان ابن سينا وبعد  با صورت رنگي تري به كلاس مي آيد!!
-  من بدم مي آيد !!از اين كه يكي از دختر هاي هم دوره ما كه آنقدر ساده بود،حالا مثل عروسها خودش را درست مي كند. از اين يكي براي اين بدم مي آيد كه نمي فهمم در دانشگاه ما چي به آدمها ياد مي دهند كه اينجورتغيير مي‌كنند . دانشگاه جاي درس خواندن است. براي درس خواندن هم مهم نيست چه ريخت وقيا فه وتيپي داشته باشي، چه برسد كه اين قدر سقوط كني ؟ !
استاد...   چند روز پيش وقتي كلاس تمام شد گفت معايب مانتوي تنگ از مزايايش بيشتر است.  مي خواستم حالا كه استاد بحثش را مطرح كرده  بروم ازآن دختري كه مانتوش آنقدر تنگ است كه هر لحظه فكر مي كني الان يا نفسش بند ميآيديادكمهاش مي پرد هوا،  بپرسم لطف آنكه بدنش را براي اين همه چشم دراين لوله بخاري قاب گرفته است چيست؟
اما نرفتم ، چون دوست نداشتم كسي مرا در كنار او ببيند!
مي دانيد؟  من هميشه فكر مي‌كردم فرق آدم از روزي كه پا به دانشگاه آن هم شريفش مي‌گذارد تا روزي كه از آن خارج شود فقط در سطح معلومات وفرهنگ وشعورش است .آن هم در جهت صعودش.ولي حالا هر چه مي خواهم برهنگي را در يكي از اين هاجا بدهم نمي توا نم!
-  من بدم مي آيد!! از اين كه دانشگاه به جاي آنكه چيزي به آدم بدهد ،چيزي ازش بگيرد . آن هم چيزهاي نا ياب وبا ارزشي مثل حيا از دخترها وغيرت از پسرها!!
من خيلي بدم مي آيد،آنقدر كه مي خواهم همه اين چيزها را از جلو چشمم دور كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:37  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
آيا داشتن دوست پسر و دوست دختربجز ازدواج  صحيح است؟

اولا،جوانان عزيز ما مسلمان واعتقاد به خداوند وروز قيامت دارند والگوي ايشان ائمه اطهاروحضرت زهرا (س) وغيرت ومردانگي وعفت وپاكدامني آنها اجازه نمی دهد با نامحرم رابطه غی شرعی داشته باشند.
ثانيا،   دين مقدس اسلام هر سخن وعملي را كه بر روح ويا جسم  وشخصيت انسان لطمه وارد  كند آن را حرام مي داند .بنابراين داشتن دوست براي دختران وپسران به سبك غربي چون موجب ايجا د جو بد بيني وكاهش خواستگار براي دختران بخاطر داشتن سوء سابقه ؛ وافزايش طلاق به خاطر وجود بد بيني زوجين نسبت به زندگي قبل از ازدواج همسر خود ، افت تحصيلي به خاطر سرگرمي هايي از قبيل نوشتن نامه هاي عاشقانه،تماس هاي مكرر تلفني وتمركز  ذهن به صورت طولاني به موضوعي غير از درس  وملاقات هاي وقت گير واضطرابهاي جانبي -از بين رفتن هويت ديني وملي -تأخير در ازدواج وافزايش سن ازدواج -قرار گرفتن در معرض خطر -باعث تحقير وذلت به خاطر از بين رفتن وقار وشخصيت دختران وپسران  ونيز باعث مكافات عمل و از دست رفتن بالاترين سرمايه زندگي به سبب اينكه اغلب  روابط در نهايت منجر به از دست دادن عفت توسط دختران مي گردد.
نابودي غيرت ومردانگي پسران -از همه خطرناكتر  وزشت تر ،  منشاءبيماري ايدز-  وحتي منشاء بسياري از خودكشي هاي ناشي از ناكامي -   عملي است حرام ودر اسلام چيزي به عنوان دوستي بين  دختران وپسران وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 14:35  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
بسمه تعالی
  • انجمن اسلامي دانشگاه ابوريحان براي تجليل از دكتر مصدق مراسمي برقرار كرده واز احمد زيد آبادي براي سخنراني در اين جلسه دعوت نمود.همزمان نيز از روح الله حسينيان دعوت نموده بود.انجمن اسلامي كه باور نمي كرد حسينيان به دعوت آنها در اين جلسه پاسخ بگويد،غير منتظره دعوت آنان را پذيرفت وجلسه تبديل به يك مناظره گرديد.
  • گزارش اين مناظره را به اطلاع مردم قدرشناس می رساند.
در ابتداي اين جلسه،مجري انجمن اسلامي ابتدا حسينيان را مورد انتقاد قرار دادوسپس زيدآبادي با جوسازي سخنان خود را آغاز كرد و گفت البته آقاي حسينيان هر چه مي خواهند بگويند آزادند؛ولي من نمي توانم،زيرا يك بار در زندان به من گفتند تو به شيخ فضل اله نوري گفته اي فضل اله با همه عقب افتادگي.......واين توهين است. زيد آبادي،آيت الله كاشاني را متهم به قدرت طلبي كرد وگفت اگر مي خواهيم نمونه اش را ذكر كنيم آقاي هاشمي رفسنجاني است كه هميشه مي خواهد در موضع قدرت باشد.وي سپس فدائيان اسلام را مورد انتقاد قرار داد و گفت رهبر آنها سواد اسلامي نداشت و فقط دنبال خشونت بودند. حسينيان با قرائت آيه شريفه »فبشر عبادي الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه«گفت قول حسني ،قولي است كه سديد باشد؛قولوا قولا سديدا قول مستند ومحكم است. البته قول سديد هم در فضاي عادلانه اثر ميكند.اين فضايي كه در اين جلسه يك طرفه به وجود آمده نمي توان بحث علمي كرد. من ازآقاي زيد آبادي و مجري مي خواهم اجازه دهند مصدق را در يك فضاي علمي نقد كنيم.البته اگر اينجا ميتينگ سياسي است من هم با ادبيات سياسي مواجهه خواهم كرد. حسينيان در مورد نقد آيت الله كاشاني و فدائيان اسلام گفت:چون موضوع مربوط نيست من وارد بحث نمي شوم وبه موضوع بحث مصدق مي پردازم. حسينيان در مورد مصدق گفت تعاريف مختلفي از وي شده يك طرف اورا ناسيوناليست ،مبارز،وليبرال دموكرات مي خوانند و طرف مخالف وي را قدرت طلب،فرصت طلب،ديكتاتور و امام هم وي را غير مسلم ناميد. حسينيان در مورد ناسيو ناليست نبودن مصدق گفت:ناسيوناليست بايد عشق وتعصب به وطن داشته باشد،چگونه فردي را كه در خاطراتش مي نويسد»من تصميم داشتم در سوئيس زندگي كنم ودر خواست اقامت دائم دادم ولي چون مطابق قوانين سوئيس بايد 10سال در آنجا اقامت داشته باشم ومن چهار سال اقامت كرده بودم«مي توان ناسيو ناليسم ناميد؟! حسينيان در مورد مبارزبودن مصدق گفت:يك مبارز واقعي بايد همواره با شكل هاي مختلف در حال مبارزه باشد.مصدق هر وقت شرايط را آزاد مي ديد به »احمد آباد«پناه مي برد و به سر پرستي املاك خود مي پرداخت. مصدق قبل از نخست وزيري پنج ماه بازداشت شدكه دوباره دست به خود كشي زد.كسي كه پنج ماه را نتواند تحمل كند نمي توان اورا يك مبارز ناميد.زيدآبادي گفت:مصدق يك مبارز ودموكرات بود.حتما تحت فشار ماموران دست به خود كشي زده. مصدق انتخابات مجلس هفدهم را نيمه كاره تعطيل كرد به دليل اينكه مردم آگاه نبودند؛لذا تحت تاثير ارباب ها به صندوق،راي مي ريختند ومصدق چاره اي جز تعطيل كردن انتخابات نداشت. زيد آبادي در اينجا به مردم ايران هم توهين كرد وگفت:انتخابات آن وقت هم مثل الان بود شما مي بينيد مردم چگونه راي مي دهند حسينيان در پاسخ گفت:در مورد خود كشي اينگونه نيست كه مصدق تحت فشار بوده است. دولت مراعات وي را كرد و حتي آشپز وي را به همراه وي به بيرجند فرستاد و خود مصدق در خاطراتش اعتراف مي كنذد يا اينكه ماموران با من خوش رفتاري مي كردند دست به خود كشي زدم. زيد آبادي كه در استدلال،خود را ناتوان ديد،حسينيان را متهم به ديكتاتوري كرد و گفت من از حسينيان با آن سابقه تعجب مي كنم كه به مصدق ايراد دموكرات نبودن مي گيرد. زيد آبادي گفت:من حرف آقاي حسينيان را نمي فهمم اين سخن مورد تشويق حاضرين قرار گرفت و كف ممتدي زده شد. حسينيان خطاب به حاضرين گفت:خوشحالم كه نفهميدن آقاي زيد آبادي را هم تشويق مي كنيد.اجازه دهيد داستان تاريخي را نقل كنم.طرفداران رضاخان در مجلس جمع شدند و مرك بر مدرس مي گفتند.مدرس گفت اگر همه عالم مرگ بر مدرس بگويندبه تنهايي مي گويم زنده باد مدرس.حالا اگر شما يك صدا مرگ بر حسينيان بگوييد،تنهايي مي گويم زنده باد حسينيان و مطمئن باشيد از ميدان در نخواهم رفت وتا آخر به نقد علمي خود ادامه خواهم داد.در اينجا فردي با صداي بلند گفت :براي شما كف مي زنيم و كف ممتدي شروع شدوجلسه از اين لحظه از فضاي بسته و خشك خارج شد. زيد آبادي در مورد اينكه امام خميني(ره)،مصدق را غير مسلم خوانده گفت:مصدق يك مذهبي سكولار بوده و امام خميني بايد بينه اقامه كند. آيت الله العظمي صانعي فرمودند:كه منظور امام(ره)مثل اين روايت هست كه هر كس به مسلمانان كمك نكندمسلمان نيست ونه به معناي كافر. حسينيان گفت:نظر ايت الله صانعي را قبول دارم،منظور امام (ره)يك مسلمان واقعي بوده. چون مصدق در مجلس پنجم شهادتين خود را گفت ودر مجلس چهاردهم گفت من سگ در خانه اباعبدالله حسينم و همين در اثبات مسلم بودن وي كافي است. اما اويك مسلمان واقعي و پاي بند به شريعت نبود؛زيرا روايتي از نماز يا روزه يا حج وي به ما نرسيده؛بلكه به عكس آن رسيده است. شوشتري نماينده مجلس خطاب به مصدق گفت:در مدت تحصن در دربار حتي شما دوركعت نماز نخوانديد.در ماه رمضان مصدق در مجلس آب خورد وسيدضياءبه وي گفت ماه رمضان است تظاهر به روزه خواري نكنيد .مصدق گفت مريضم.سيدضياءگفت حتي اگر مريض باشيد نبايد به روزه خواري تظاهر كنيد.يا اينكه به حج مي رفتند وحتي اميني در ابتداي نخست وزيري به حج رفت ولي مصدق با اينكه مستطيع بود واهل سفر به مكه مشرف نشد. بعد از نخست وزيري وي،وقتي بهائيان بناي خشونت عليه مسلمانان را گذاشتند،آيت الله بروجردي،فلسفي را به عنوان نماينده خود نزد مصدق فرستاد تا از ظلم بهائيان به مردم جلوگيري كند. مصدق قاه قاه خنديد و گفت:براي من تفاوتي بين مسلمانان وبهايي نيست.زيد آبادي كه خود را سخت در تنگنا قرار مي ديد مجددا به آقاي هاشمي رفسنجاني پرداخت. حسينيان گفت :بد نيست براي تغيير جلسه اين داستان را نقل كنم .دزدي به منزلي رفت هر چه گشت چيزي گير نياورد ديد مشق بچه ها پهن است قلم برداشت و تمام مشق بچه ها را خط زد .حالا آقاي زيد آبادي وقتي چيزي براي گفتن ندارند به آقاي هاشمي رفسنجاني مي پردازند،ولي موضوع مصدق است. حسينيان يكي از عوامل شكست مصدق را اشرافيت وي خواند كه هيچ گاه نتوانست به مردم تكيه كند. زيد آبادي گفت:اين از افتخارات مصدق است به قول ايت الله طالقاني،مصدق مثل موسوي در يك خانواده اشرافي متولد شد،ولي از مردم حمايت كرد. زيد آبادي گفت:مصدق آدم بسيار مؤدبي بودحتي به رضاشاه وشاه هميشه اعليحضرت مي گفت.حسينيان گفت:البته مصدق از روش چابلوسي هم استفاده مي كرد.هر وقت مناسب بود دست ملكه را مي بوسيد.(در همين حال حسينيان عكس مصدق را در حال بوسيدن دست ثريا نشان داد كه مورد واكنش و تعجب حاضرين قرار گرفت.) حسينيان افزود:همين مصدق در مجلس خطاب به شاه گفت من به شاه جوانبخت سوگند مي خورم،شاهي كه مرا از زندان پدر تا جدارش بيرون آورد.مصدق در همان حالي كه درصدد تضعيف شاه بوددر متن قرآن نوشت:سوگند مي خورم كه به شاه و سلطنت وفا دارم و اگر جمهوري شود مسئوليت آن را نخواهم پذيرفت. زيدآبادي آنگاه گفت:من مصدق را يك شخصيت شجاع مي شناسم.در روز 9اسفند وقتي به منزل وي حمله كردند به ميان جمعيت آمد وبا آنها صحبت كرد و اين علامت شجاعت وي بود. حسينيان گفت:اين ادعا با واقعيت مطابقت ندارد. مصدق دوبار نردبان گذاشت واز پشت بام فرار كرد يكي روز28مرداد و ديگري هم همان واقعه اي كه آقاي زيد آبادي ادعا مي كنند. زيد آبادي در پايان گفت:من مصدق را يك آزاديخواه ،دموكرات،ليبرال اماسكولارميدانم چنانچه آيت الله بروجردي و ايت الله كاشاني هم سكولار بودند. مجري جلسه دراين هنگام ختم جلسه رااعلام كردكه حسينيان اعتراض كرد وگفت اولين سخنران آقاي زيدآبادي بوده اندومن بايدآخرين باشم وبه همين جهت به سخنان خودادامه داد وگفت:اين هم ادعاي عجيبي است كه آيت الله بروجردي وكاشاني را سكولار بدانيم.آيت الله كاشاني،اصولا بنيانگذار روحانيت سياسي بعدازشهريور1320 بودوآيت الله بروجردي داراي نظريه سياسي ولايت فقيه بودند وبارها براسلام سياسي تكيه مي كردند واستدلال مي نمودند؛منتهي سكولاربودن باعمل سياسي نكردن كاملا متفاوت است؛چه بساافرادسياسي باشند واسلام رادين سياسي بدانند؛ولي عمل سياسي رادرهر برهه اي اززمان مناسب نبينند. گفتني است مجلس دراينجا خاتمه يافت ومسئولان انجمن اسلامي كه ازنتيجه جلسه سخت عصباني بودند حتي حاضربه بدرقه نمودن حسينيان هم نشدند.
+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 15:13  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .



مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن



شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .



ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .



ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري



ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .



خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .



خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1381ساعت 23:43  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سیدذبیح الله امامزاده
خبرنگار روزنامه فروغ آذربایجان

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مهر 1387
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
تیر 1381
نویسندگان
ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار
پریا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM