تبليغاتX
سيما نگار
خدايا چنان زمين گير دنيايمان نکن که وقت آمدن حجت توان برخواستن نداشته باشيم

روز قبل: در پناه خدا، آن روز دوبار اين کلمه را تکرار کرد

رفتن مادر به سفري يک روزه که به اندازه ي تمام عمر

دخترک طول کشيد،

آن روز: دخترک عضو گروه نمايش مدرسه بود، روز پنجشنبه

دوازده بهمن اجراي برنامه بود، چقدر بچه ها منتظر اين روز بودند،

                                                                        

گروه شان جزو بهترين ها بود و او از نقش هاي اول اين گروه،

ساعت دوازده نمازخانه ي مدرسه: دخترک به کنجي پناه مي برد ُدل گرفته به نظر ميامد، از شلوغي بچه هاي گروه نمايش به آن گوشه گريخته بود تا مجالي آرام شود، دلش بي تاب بود، مدتها بود دلش بي تاب بود، آن روزها دل کوچکش را نميخواست به راه هاي بد ببرد، با خودش فکر ميکرد از ناراحتي براي مادربزرگ بيمارش بوده است که 17 روز پيش از دنيا رفته بود، ميگفتند مرگ براي او عروسي بوده است، 17 سال کامل فلج بود، با اينکه صدايي از مادربزرگ نشنيده بود ولي هميشه به خاطر عشق مادرش به مادربزرگ او هم مادربزرگ را دوست داشت، اين 17 روز دلتنگ دلتنگي هاي مادرش بود که مادر خود را از دست داده بود، مادر بزرگ مرده بود. اولين باري بود که طعم مرگ عزيزي در خانواده اش را لمس ميکرد. آن روز هم مي پنداشت که دلتنگ مرگ مادر بزرگ است هنوز،

وقت رفتن به خانه از مدرسه: بچه ها اصرار داشتند که در مدرسه بماند تا بيشتر تمرين کنند، ولي او بي صبرانه منتظر رسيدن به خانه بود، قرار بود مادر از سفر يک روزه اش برگردد، بهانه آورد که مادر در خانه منتظرش است و نگرانش ميشود. بچه ها به يکديگر مي سپردند که فردا نکند کسي غايب شود، همه بايد بيايند، دخترک با خنده اي شيطنت آميز به آنها ندا ميداد که او فردا نخواهد آمد، شايد ميخواست با بچه ها شوخي کند ولي هيچ کس باور نمي کرد که راست ميگويد ، شايد حتي خودش هم باور نميکرد که از آن روز تا فردا چه ها که نبايد بگذراند.

رسيدن به خانه: ميثم (پسردائي دخترک که هم سن و سالش بود) سر کوچه منتظرش بود، هربار که مادر خانه نبود او ميامد سر کوچه تا به دخترک بگويد که بايد خانه ي آنها برود، خانه ي هردويشان در همان کوچه بود. رفتن به خانه ي دائي برايش لذت بخش بود، چند سالي بود که کدورت هايي پيش آمده بود و رفتن به خانه ي دائي کمرنگ شده بود، بعد از فوت مادر بزرگ مثل هميشه آدم بزرگ ها با هم آشتي کرده بودند و اين رفت و آمد ها دوباره پررنگ تر شده بود، مادر چقدر از اين بابت شادمان بود، زمان کوتاهي بود،

خانه ي دائي: آن روز آنجا مثل هميشه خوب نبود، مادر ميثم جواب سلامش را نداد، او سخت بيمار و مضطرب به نظر ميرسيد، برادر ميثم هم با مادر همسفر بود و البته يکي از خواهران دخترک، زندائي اشک ميريخت و همه منتظر تماس تلفن بودند، دخترک نميدانست چرا؟

آن روزها تلفن همراه نبود، يا اگر بود فقط دست پدرها بود، نه ، پدر هم هنوز تلفن همراه نداشت.

دخترک مثل هميشه آرام و خندان به مادر ميثم نگاه ميکرد تا شايد به او لبخندي بزند، ولي خبري از لبخند نبود.

به دخترک گفتند که ماشين مادر در راه خراب شده است،دل دخترک لرزيد، تنها کاري که کرد وضو گرفت و به نماز ايستاد ، اينکار هميشگي اش بود که دلنگران ميشد، بارها شده بود نگران شده باشد ولي خدا همه چيز را به خير ميگرداند، نگراني نديده نبود ولي....  دو رکعت نماز براي سلامت مادرش، رکعت دوم نماز بود که نمازش شکسته شد، دخترک سر نماز نشست، صداهاي خوبي نمي آمد. مي گفتند مادر در اتاق عمل است. چرا؟ بيماري در خانه ي آنها جايي نداشت، هميشه مادر بود، هميشه کنارش بود، چه بسا جريان اتاق عمل هم دروغ بود به آنجا هم نياز نشده بود،

برادر کوچکش که هفت سال بيشتر نداشت را آوردند ولي او درست نديدش، زود بردندش، کجا؟ مي گفتند چقدر در کوچه اقوام را زده است، او پسر مودبي بود، چرا اين کار را کرده بود؟ نميخواست بشنود چيزي،

دائي را که کشان کشان به منزل آوردند ديگر همه چيز روشن شده بود برايش، نگذاشتند دائي او را ببيند ، فقط صداي ناله هايش را مي شنيد. در ذهن دختر نميگنجيد آن حقيقت، شايد هم مثل تا به حال نخواست باور کند معناي مرگ را، مرگ واژه ي قشنگي نبود براي رفتن مادر،

دلنگراني هاي مادر ميثم تمام شده بود، پسرش سالم برگشته بود، فقط دستش آسيب ديده بود، او گريه ميکرد.

شب، خانه: همه بودند ولي هيچ کس نبود، خانه سياه بود از آدمهاي گريان، پدر هنوز نيامده بود، ميگفتند پيش مادر است، آري، او با مادر دردو دل ها کرده بود آن روز ولي جايي که خيلي سرد بود، ميگفتند تن مادر سرد شده بود،

پدر از راه رسيد، شيون بچه ها به آسمان کشيده بود و شايد بيشتر اطرافيان، بچه ها صبور بودند، بچه ها همه به استقبالش رفتند، پدر توان بالا آمدن از پله ها را هم نداشت، سرش به زير بود، به بچه ها نگاه نميکرد، کدامشان را بايد نوازش ميکرد، پدر در جواني و شادابي زبان زد بود، ولي آن روز کمرش راست نمي شد، گرد سفيدي بر سرش نشسته بود،چقدر آن روز دل دخترک براي پدر سوخت، شايد محبت عميق مادر را از دست داده بود، آخر مادر عاشقانه پدر را دوست ميداشت،

رمضان بود، کسي افطار نکرد آن شب، چقدر بچه ها التماس کردند که جسم مادر را آن شب به خانه بياورند، مادر هميشه از آن جاي سرد ميترسيد، ولي کسي آخرين تقاضاي آن ها را قبول نکرد، مي گفتند نمي شود،

دخترک نفهميد ولي گويا قرصي به دهانش گذاشتند که نماز عشا را نخوانده بيهوش شد، بين دو نماز بود، نماز آرامش مي کرد،

سحر روز دهم: صداي پدر را ميشنيد که با نوازشي عاشقانه قاشق غذا را به دهانش نزديک ميکرد، ميگفت دخترم روزه خواهد گرفت، توانش را دارد. او مقاوم است. ميگفت ، دخترم ميتواند آن روز سخت را به خوبي پشت سر بگذارد، روز سختي در پيش داشتند، مادر را به خانه مي آوردند و دوباره بايد ميبردند، روز وداع بود، شايد همان حرفهاي پدر بود که هيچگاه نگذاشت دخترک دلتنگي اي بکند، هيچ گاه نگذاشت دخترک بپرسد چرا مادر رفت؟ دليلش برايش واضح بود، خواست خدا، کاش حالا هم همينطور همه چيز را مي پذيرفت،  

آن روز چه سياه گذشت،

هفته ي بعد: معلمان مدرسه دخترک را در يک روز باراني که شنبه بود به مدرسه بردند، دخترک چادر سياهي به سر داشت،

نگاه ناظم مدرسه خوشايند نبود، بوي ترحم ميداد، دخترک خودش را عقب کشيد،ميدانست در اين مواقع چه طور با او رفتار خواهد شد، او به آنها حق ميداد که اينگونه رفتار کنند، ولي نگاهشان را بي خيال ميشد و در افکار خودش سير ميکرد، در وجود خودش نيازي به ترحم نبود، مادر کنارش بود، نزديک تر از قبل، فقط دلتنگ ديدنش بود شايد،

از آن روز به بعد شوق رفتن به خانه را نداشت که تا چهل روز و شايد هم بيشتر هر روز به وقت رسيدن به سر کوچه بايد با پارچه اي سياه مواجه ميشد، روي آن نوشته شده بود:

در گذشت مادري مهربان، همسر مهربان آقاي ..... را تسليت ميگوئيم.

 

نقل از وبلاگ ياس هميشه بهار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:14  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
 
نا مه ای برای خدا
 

آن زمان که هيچ کس نبود،حتي زمان هم نبود،نميدانم کجا اما يک جايي آن بالاها-نه،هنوز بالا و پاييني هم نبود،حرف نبود،کلمه نبود،نه شب بود و نه روز،اصلا هيچ چيز نبود-خدا بود.فقط خدا.و خدا آفريد،زمان و مکان را،شب و روز را،کلمه را،آدم را و سيب را.*** يک شب که مثل همه شبها نبود،مردي که مثل همه مردم نبود،در غاري کوچک،به چيزي که هيچ کس نميداند،فکرميکرد،که ناگهان نوري از آسمان نازل شد.****آن نور فرشته اي بود که از طرف خدا براي آن مرد نامه آورده بود.پيش از آن هم خدا چندبار براي آدم نامه فرستاده بود.اما اين دفعه فرق ميکرد.چون قرار بودآخرين نامه باشد.؟!!!! فرشته گفت:"بخوان"،اما آن مرد که خواندن بلد نبود!خدا که از آن بالا همه چيز را تماشا مي کرد-نميدانم چطور-اما کاري کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدارا خواند:"بخوان به نام پروردگارت که تو راآفريد ..."و آن مرد پايين رفت تا برود و آخرين نامه خدارا براي مردم بخواند.***** اگر دلت گرفته است و نميداني چرا،اگر از بي وفايي دنيا و آدمهايش حالت گرفته است،اگر جواني را سوار پرشيا ميبيني و فکر ميکني حقت را خورده اند،اگر دانشجويي يا سر باز يا مسافر و دلت براي دست هاي خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است،اگر گمان مي کني چيزي را گم کرده اي و نميداني چيست،اگر ميخواهي داد بزني يا بلند بلند گريه کني و نميتواني.... ،اگر فکر ميکني دوره ليلي و مجنون به سر آمده،اگر غروب جمعه ها دلت بي بهانه تنگ مي شود..... ،اگر چندوقت است دلت را در خيابان جا گذاشته اي و فکر ميکني که عاشق شده اي،اگرفکر ميکني تنها ترين آدم روي زميني يااز هيچ چيزي شانس نياورده اي،اگر دلت پر است ازحرفهايي که به هيچ کس نميتواني بگويي و اگر....... يک شب وقتي همه خوابيده اند و فقط تو مانده اي و سکوت و ستاره ها آخرين نامه خدا را بخوان."بخوان به نام پروردگارت..." و اولين جواب را براي آخرين نامه خدا بنويس. بنويس به نام پروردگارت....و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چيزرا تماشا ميکند(تهيه شده توسط خسته اي گمنام)

بدانيد اين تنها نامه ايست كه بي جواب    نمی ماند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 23:26  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت ميگذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.  پرسيد شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. 

کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته ، با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،

فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 20:49  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
نامت چه بود؟
-آدم
فرزندِ؟
-من را نه مادري نه پدر.بنويس اول يتيم عالم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
اينک محل سکونت؟
-زمين خاک
آن چيست بر گرده نهاده اي؟
-امانت است
قدت؟
-روزي چنان بلند که همسايه خدا,اينک به قدر سايه بختم به روي خاک
اعضاي خانواده؟
-حواي خوب وپاک
روز تولدت؟
-درروز جمعه اي ,به گمانم که روز عشق
رنگت؟
-اينک فقط سياه
چشمت؟
-رنگي به رنگ بارش باران
وزنت؟
-نه آن چنان سبک که پرم درهواي دوست,نه آن چنان وزين که نشينم براين زمين.
جنست؟
-نيمي مرازخاک,نيم دگر خدا
شغلت؟
-درکار کشت اميدم,به روي خاک
شاکيِ تو؟
-خدا
نام وکيل؟
-آن ه فقط خدا
جرمت؟
-يک سيب از درخت وسوسه
تنها همين؟
-همين!!!!!!!!!!!
حکمت؟
-تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
-حواي آشنا
ترسيده اي؟
-کمي
زچه؟
-که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟
-بلي
که؟
-گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
-ديگر گلايه نه,ولي.....
ولي که چه؟
-حکمي چنين,آن هم به يک گناه؟
دلتنگ گشته اي؟
-زياد
براي که؟
-تنها فقط خدا
آورده اي سند؟
-بلي
چه؟
-دو قطره اشک
داري تو ضامني؟
-بلي
چه کس؟
-تنها کسم خدا
درآخرين دفاع؟
-مي خوانمش ,چنان که استجابت کند دعا

همين!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 15:38  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

با سلام .

قصد نداشتم این مطلب رو تو وبلاگ بزنم ولی خوب بعلت اینکه اکثر مخاطبین ما روزنامه نگارا و تحلیل گران مسائل اجتماعی و تحصیل کرده ها هستند به جهت بررسی آسیب شناسی مطلب ذیل یه چند روزی این مطلب رو تو وبلاگ می گذارم و انشااله هفته بعد این مطلب را پاک خواهم کرد.

طي روزهاي اخير، توی سایتها و روزنا مه ، پخش فيلم سکسي که به دروغ شايعه شده است متعلق به زهرا امير ابراهيمي بازيگر مشهور سريال نرگس است، جنجال فراواني به پا کرده است و حتي اين فيلم نيز در اينترنت پخش شده است.
خبرنگار خبرگزاري "شهروند" با بيان اين مطلب اعلام کرد که شنيده شده است برخي جريان ها با سوء استفاده از اين شايعه ي کذب، زهرا اميرابراهيمي را ممنوع التصوير کرده و تمام فيلم هاي وي که در نوبت نمايش بوده به حالت تعليق درآمده اند.
اين در حالي است که فيلم مذکور، توسط خود زني که شباهتي (هر چند زياد) با خانم اميرابراهيمي دارد، فيلمبرداري مي شود و اين مساله کذب بودن فيلم مذکور را تاييد مي کند.
خبرنگار "شهروند" مي افزايد: در سال هاي گذشته نيز فيلم هاي با مضاميني چنين با حضور افراد شبيه به بازيگران سينماي ايران در ايران منتشر شده بود که پخش کنندگان اين سي دي ها، به حبس و اعدام محکوم شده اند.
گفتني ست، خبرنگار شهروند پس از ساعت ها تلاش لحظاتي پيش موفق به گفت و گو با اميرابراهيمي شد. وي در اين گفت و گو، اعلام کرده که فيلم مذکور جعلي است و از منتشر کننده ي اين فيلم جعلي شکايت خواهد کرد.
ولی براستی فرض ما بر این باشد که قطعا هم باید اینگونه فکر کنیم ، این فیلم بدروغ و ساختگی جهت بی آبرو کردن فرد یا ترویج بی بندباری و اشاعه فحشا باشد، ولی سئوال من از شما تحلیل گران مسائل اجتماعی این است که چرا؟

 

 

 خودتون تحلیل کنید..............

 یه حاشیه: تو رو خدا تو بخش نظرات حرفای الکی و به درد نخور نذارید چون باعث می شه منم نظر خواهی رو غیر فعال کنم . نظر داشتین دربخش ربنا که خانم قطبی زحمتشو کشیدن نظراتتون رو بفرمائید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 16:0  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

 

 

    بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب

" آل عمران 8"

پروردگارا دلهاي ما را ميل به باطل مده ، پس از آنکه هدايت کردي و به ما از لطف خود رحمتي کن که تو بخشنده بي منت هستي .

ربنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين

"مومنون 109"

     پروردگارا ما به تو ايمان آورديم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما مهرباني کن که تو بهترين مهرباناني .

 

ربنا آتنا من لدنک رحمه و هيي لنا من امرنا رشدا

" کهف 10"

پروردگارا تو در حق ما لطف کن و بر ما وسيله رشد را فراهم کن .

ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين

" بقره 250"

پروردگارا به ما شکيبايي بده و ما را ثابت قدم گردان و بر شکست کافران ياري فرماي .

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 12:31  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 

فردي از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذيرفت

او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ نشسته بودند

همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر ار بازوي آنها بود به طوري که نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آنها وحشتناک بود!

انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شدند ديگ غذا"جمعي از مردم"همان قاشقهاي دسته بلند"ولي در آنجا همه شاد و سير بودند!

آن مرد گفت نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند با آنکه همه چيزشان يکي است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت:خيلي ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد

                 محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد

نوشته شده توسط آرزو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:43  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 


اين داستان رو بخونيد.

مطمئنم هيچوقت داستانشو فراموش نمي کنيد.
كوهنوردي مي خواست به قله ي بلندي صعودكند.پس ازسالهاي سال تمرين وآمادگي هنگامي كه قصدداشت سفرخودراآغازكندشكوه وعظمت پيروزي راپيش روي خودآورد وتصميم گرفت صعودرابه تنهائي انجام دهد اوسفرش رازماني آغازكردكه هوارفته رفته روبه تاريكي مي رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادربزندوشب رازيرچادربه صبح برساند به صعودش ادامه داد تااينكه هواكاملا" تاريك شد به جزتاريكي هيچ چيزديده نمي شد سياهي شب همه جاراپوشانده بودومردنمي تواست چيزي ببيندحتي ماه وستاره ها پشت انبوهي ازابرپنهان شده بودندكوهنوردهمانطوركه داشت بالامي رفت درحالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود پايش ليزخورد وباسرعت هرچه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت واودرآن لحظات سرشار ازهراس تمامي خاطرات خوب وبدزندگي اش رابه يادمي آورد داشت فكرمي كردچقدربه مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي درشيب كوه گير كردومانع ازسقوط كاملش شد درآن لحظات سنگين سكوت كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فريادزد خداياكمكم كن !


ناگهان ندائي ازآسمان پاسخ داد ازمن چه مي خواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- واقعا"فكرمي كني مي توانم نجاتت دهم؟
- البته! توتنهاكسي بودي که تا ايجا توانستي من را نجات دهي و مي تواني مرانجات دهي.
- پس آن طناب دوركمرت راببر!
وبعدسكوت عميقي همه جارافراگرفت.
اما مردتصميم گرفت باتمام توان مانع ازپاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود. روزبعد گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد درحالي پيدا شدكه طنابي به دوركمرش حلقه شده بودوتنها يک متربازمين فاصله داشت.........
من وشماچي؟چقدر تاحالا به طنابي درتاريكي چسبيديم به خيال نجات؟
تاحالا چقدرحس كرديم كه خداوند فراموشمان كرده؟يكبار امتحان كنيم .
"بيايد طناب رو رها كنيم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 13:28  توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سیدذبیح الله امامزاده
خبرنگار روزنامه فروغ آذربایجان

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مهر 1387
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
تیر 1381
نویسندگان
ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار
پریا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM