![]() |
![]() |
|
| خدايا چنان زمين گير دنيايمان نکن که وقت آمدن حجت توان برخواستن نداشته باشيم |
|
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش . شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد . خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن . شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش . خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن . شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود . خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك . خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي . خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است . خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟ خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم . ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد . خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي . ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟ خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛ دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟ ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد . خدا خنديد خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من . خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم . خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد . ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد . ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد . مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد . خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1381ساعت 23:43 توسط ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سیدذبیح الله امامزاده
خبرنگار روزنامه فروغ آذربایجان |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 تیر 1381 |
| نویسندگان |
|
ذبيح اله امام زاده - روزنامه نگار پریا |
|
RSS
|